محمد الريشهري ( مترجم : شيخى )
117
منتخب ميزان الحكمة ( فارسى )
25 . امام رضا عليه السلام 150 - تصريح به امامت آن بزرگوار 466 بحار الأنوار : ابوالحسن موسى بن جعفر عليهما السلام فرزند خود على عليه السلام را وصى قرار داد و براى او وصيتنامهاى نوشت و شصت تن از سرشناسان مدينه را بر آن گواه گرفت . 151 - مجبور كردن امام به پذيرش ولايت عهدى 467 عيون أخبار الرضا : مأمون به حضرت رضا عليه السلام گفت : اى پسر رسول خدا ! . . . من صلاح ديدم كه خود را از خلافت عزل كنم و آن را به تو بسپارم و با تو بيعت كنم ! حضرت رضا عليه السلام فرمود : اگر اين خلافت از آنِ توست و خدا به تو داده است كه روا نيست جامهاى را كه خدا بر قامت تو پوشانده از تن به درآورى و به ديگرى بپوشانى و اگر خلافت از آنِ تو نيست ، حق ندارى آنچه را از آنِ تو نيست به من واگذارى . مأمون گفت : اى فرزند رسول خدا ! بايد اين كار را بپذيرى . امام فرمود : من با ميل خود هرگز اين كار را نمىكنم . . . تو با اين كار مىخواهى مردم بگويند : على بن موسى به دنيا پشت نكرده بود ، بلكه دنيا به او پشت كرده بود ، مگر نمىبينيد كه چگونه به طمع خلافت ، ولايتعهدى را پذيرفت ؟ ! مأمون در خشم شد و گفت : . . . به خدا سوگند اگر ولايتعهدى را نپذيرى تو را به پذيرفتن آن مجبور مىكنم . اگر اين كار را كردى چه بهتر و گرنه گردنت را مىزنم . 152 - فضايل امام رضا عليه السلام 468 بحار الأنوار - به نقل از ابا صلت هروى - : به باب الدار سرخس كه حضرت در آن جا زندانى و به زنجير بسته شده بود رفتم . از زندانبان اجازه خواستم خدمت آن حضرت بروم اما او گفت : نمىتوانيد با او ملاقات كنيد . پرسيدم : چرا ؟ گفت : چون گاهى اوقات شبانهروزى هزار ركعت نماز مىگزارد . فقط در آغاز روز و قبل از زوال و نزديك غروب آفتاب ساعتى از نماز باز مىايستد و در همين اوقات نيز بر سجادهء خود مىنشيند و با خدايش راز و نياز مىكند . به زندانبان گفتم : از ايشان خواهش كن كه اجازه دهند در اين اوقات به ديدارشان روم . او برايم اجازه گرفت و من به حضور آن بزرگوار رسيدم و ديدم بر سجادهء خود نشسته و در انديشه است . 469 عيون أخبار الرضا - به نقل از ابراهيم بن العباس - : هرگز نديدم كه امام رضا عليه السلام به كسى سخن تندى بگويد ، و يا پيش از آن كه كسى سخنش تمام شود سخن او را قطع كند . اگر مىتوانست حاجت كسى را برآورد ، هرگز او را دست خالى برنمىگرداند ؛ هيچ گاه در برابر كسى پاى خود را دراز نمىكرد ، و چنانچه كسى در حضور او نشسته بود ، تكيه نمىكرد . هرگز نديدم كه به يكى از غلامان و خدمتكارانش ناسزا بگويد ؛ هرگز نديدم كه آب دهان بيندازد ، و يا هنگام خنديدن قهقهه سر دهد ، بلكه خندهاش تبسّم بود . هرگاه سفرهاش را پهن مىكرد غلامان و خدمتكاران خود و حتى دربان [ و ] مِهتر اسبان را با خود سر سفره مىنشاند . 26