محمد الريشهري
64
شرح زيارت جامعه كبيره يا تفسير قرآن ناطق ( فارسى )
--> . صدّيق الأطبّا ، از شاهرود به سمت استرآباد و گنبد قابوس رفته تا كيفيّت توقير از جنازه و انجام خدمت خود را به عرضِ حضور سپهسالار برسانَد . اين بنده ، با ساير همراهان به تهران آمد . بعد از يكسال كه مرحوم صديق الأطبّا ، از استرآباد و مسافرت به مازندران و توقّف در تنكابن ، مراجعت به تهران فرموده ، به ديدنشان رفتم ، در ضمن مذاكرات ، نقل اين حكايت نموده كه حاجى ميرزا حسن ، طبيبى است در اشرف ( بهشهر ) و سابقهء محاشرت و همدرسى بود فيما بين من و ايشان ، در تهران در مدرسهء مروى ، تا پس از تحصيلات مقدّماتى ، هر دو وارد در طب گرديده ، من ، طبيب فوج ساعد الدّوله شدم و حاج ميرزا حسن حكيمباشى اشرف ، چند سالى هم مخابرات و مراسلات فيما بين بوده ، تا به سبب مسافرتهاى متوالى من در حدود و ثغور مملكت ، قطع مكاتبه گرديده ، ابداً اطّلاعى از يكديگر نداشتيم . چون در اين سفر ، از استرآباد به اشرف رسيده ، متذكّر شدم ، ولى چون جناب ايشان ، اكبر سنّاً از من بودند ، ظنّ غالب بر وفات ايشان داشتم . خود مرحوم صديق الأطبّا ، زمان نقل اين حكايت ، سنّ مباركشان در حدود هفتادِ قريب به هشتاد مىنمود . خواستم تفقّد از بازماندگان نمايم ، گفتند : خودِ حكيمباشى ، حيات دارند . شرفياب شده ، ديدم شيخوخيّت و پيرى ، اندامشان را درهم شكسته ، با كمال ضعف و ناتوانى به سر مىبرد . بعد از آن كه خود را معرّفى و شرح مسافرتم را بيان كردم ، جناب ايشان به مناسبت فرمودند كه : من در سنهء فلان ، عازم تشرّف به ارض اقدس شده ، قبلًا براى تسويهء امور و تنظيم وصيّتنامه ، خدمت مرحوم مبرور حجة الإسلام آقاى حاج ملّا محمّدعلى - نوّر اللَّه مضجعه - ، معروف به حاجى اشرفى شرفياب گرديده ، امر و مقرّر فرمودند كه زمان حركت ، مخصوصاً ، خدمتشان بروم . بعد از چهار روز به موقع حركت ، شرفياب شدم . پاكتى به من دادند و فرمودند : « اين عريضه را لَدَى الورود ، تقديم حضور حضرت ثامن الحُجج - عليه و على آبائه الطيّبين و أبنائه المعصومين آلاف التحية والثناء - نموده و در مراجعت ، جوابش را بياور » . البته شنيدن چنين عبارتى از مثل مرحوم حاجى ، بر من ناپسند آمده ، عقايد و ارادتى كه نسبت به مقامات آن بزرگوار داشتم ، از دل كاستم و اين تكليف را عاميانه پنداشتم ؛ ولى ابّهت ايشان ، مانع شد از اين كه ايرادى نمايم . در نهايتِ بىارادتى ، از ايشان وداع ، به آن آستان ملائكپاسبان ، مشرّف گرديده ، عريضه را بر ضريح منوّر گذاردم . مدّت چند ماه براى تكميل زيارت ، مجاورت گزيده ، موضوع حاجى اشرفى و عريضه و جواب آن ، از نظرم محو گشته بود ، تا شبى كه سحر ، قصد مراجعت داشتم . مغرب براى زيارت وداع ، مشرّف شده ، پس از اداى فريضتين ، قيام به نوافل نموده ، در اثناى نماز ديدم خدّامان عتبهء عرشْدرجه ، همگى قُرُقباش گويان ، مشغول بيرون كردن زائرين از حرم مطهّر مىباشند . من متحيّر بودم كه : اوّل شب ، چه موقع خلوت كردن و در بستن حرم است ؟ ! تا نماز من به آخر رسيد ، احَدى در حرم و رواقها نمانْد . من هم بعد از سلام نماز ، مىخواستم از جاى برخيزم و بيرون روم . در حين حركت ، بزرگوارى را ديدم در نهايتِ عظمت و جلالت ، از بالاى سرِ ضريح منوّر ، با كمال وقار مىخراميدند . چون به موازات من رسيدند ، فرمودند : « حاج ميرزا حسن ! وقتى رفتى به اشرف ، سلام ما را به حاجى اشرفى برسان و به ايشان ، عرض كن : آيينه شو ! جمال پرىطلعتان طلب * جاروب زن به خانه و پس ، ميهمان طلب » .