محمد الريشهري
78
دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى )
مىبندند . اين ، علم غيب است . خليفه گفت : اينها پيامآور و نماينده اند و جز رساندن آشكار ، چيز ديگرى بر عهدهء پيامآور نيست . جعفر مبهوت شد و پاسخى نداد . نمايندگان گفتند : امير مؤمنان بر ما منّت نهد و فرمان دهد كه كسانى كاروان ما را محافظت كنند تا از اين شهر بيرون برويم . خليفه نيز به نقيبى ( فرمانده نظامى ) فرمان داد تا آنها را [ به سلامت ] از شهر بيرون ببرد . هنگامى كه از شهر بيرون رفتند ، جوانى بسيار زيباروى به سوى آنان آمد و گويى كه خادم [ كسى ] است ، ندا داد : « اى فلانى پسر فلانى ! و اى فلانى پسر فلانى ! مولايتان را پاسخ دهيد » . آنها گفتند : تو مولاى ما هستى ؟ ! او گفت : « پناه بر خدا ! من بندهء مولاى شما هستم . به سوى او حركت كنيد » . نمايندگان قمى مىگويند : ما همراه او حركت كرديم تا به خانهء مولايمان ، امام عسكرى عليه السلام رسيديم كه ناگهان فرزندش قائم عليه السلام سَرورمان را ديديم كه بر تختى نشسته ، گويى كه پارهء ماه است . پارچهاى سبز بر او بود . بر ايشان سلام كرديم و او پاسخ سلام ما را داد و سپس فرمود : « مجموع مال ، اين مقدار دينار است . فلانى اين مقدار و فلانى اين مقدار داده است » و يك يك را تا به آخر نام بُرد و بيان نمود و سپس لباسها و وسايل و آنچه را از مركبها همراهمان بود ، توصيف كرد . ما خود را به زمين انداختيم و براى خداى عز و جل ، سجدهء شكر گزارديم و زمين را پيش روى او بوسه داديم و آنچه در پى آن بوديم ، از او درخواست كرديم و او اجابت كرد و ما اموال را برايش آورديم و قائم عليه السلام به ما فرمان داد كه پس از اين ، هيچ مالى را به سامرّا نبريم و او مردى را در بغداد براى ما تعيين و نصب مىكند تا اموال را براى او ببرند و توقيعات نيز از نزد او بيرون آيد . ما از نزد قائم عليه السلام باز گشتيم و ايشان ، حنوط و كفنى به ابو عبّاس ، محمّد بن جعفر قمى حِميَرى داد و به او فرمود : « خداوند ، اجرت را به خاطر [ وفات ] خودت فراوان بدارد ! » . ابو عبّاس به گردنهء همدان نرسيده بود كه وفات يافت . خدا رحمتش كند ! و