محمد الريشهري

67

دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى )

عسكرى عليه السلام پرس و جو كردم ؛ ولى هر چه بيشتر گشتم ، كمتر يافتم . با اوّلين گروه ، عازم مدينه شدم و چون وارد آن جا شدم ، بى درنگ از مركبم فرود آمدم و وسايلم را به برادران مورد اعتمادم سپردم و در طلب خبر و اثرى [ از خاندان امام عسكرى عليه السلام ] روان شدم ؛ امّا نه خبرى شنيدم و نه اثرى يافتم . پيوسته در اين حال بودم كه دسته‌اى از مردم راهى مكّه شدند و من نيز همراه آنان بيرون آمدم و به مكّه رسيدم و فرود آمدم و از جايم كه مطمئن شدم ، بيرون آمدم و از خاندان امام عسكرى عليه السلام جويا شدم ؛ ولى خبرى نشنيدم و اثرى نيافتم . ميان يأس و اميد و در انديشهء كار و خرده‌گيرى بر خودم بودم و چون شب شده بود ، گفتم : منتظر مىمانم گرد كعبه خلوت شود تا طواف كنم و از خداى عز و جل بخواهم كه آرزويم را به من بشناساند . در همين حال بودم كه گرد كعبه خلوت شد و چون به طواف برخاستم ، جوانى نمكين‌روى و خوش‌بوى را ديدم كه پارچه‌اى به كمر بسته و پارچه‌اى ديگر را بر دوش انداخته و آن را دور گردنش پيچانده است . هيبتش مرا ترساند . به من توجّه كرد و گفت : « اهل كجايى ؟ » . گفتم : از اهوازم . گفت : « آيا ابن خصيب را در آن جا مىشناسى ؟ » . گفتم : خداوند ، رحمتش كند ! دعوت حق را اجابت كرد . گفت : « خداوند ، رحمتش كند ! روزها را روزه مىگرفت ، شب‌ها را به عبادت مىايستاد ، قرآن تلاوت مىكرد و به ما دوستى مىورزيد » و گفت : « آيا على بن ابراهيم بن مهزيار را در آن جا مىشناسى ؟ » . گفتم : من خودم على هستم . گفت : « خوش آمدى ، اى ابو الحسن ! آيا دو صريح را مىشناسى ؟ » . گفتم : آرى . گفت : « آن دو كيست اند ؟ » .