محمد الريشهري
46
دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى )
چشم گشودم ، ديدم همان مردى است كه آبخورى را از من خواسته بود و چنان هيبتش مرا فرا گرفته بود كه نتوانسته بودم او را دنبال كنم و از جلوى ديدگانم ناپديد شده بود . و من بر اميد و يقينم پابرجا بودم و مدّتى گذشت . من حج مىگزاردم و دعا در موقف [ عرفات و مشعر ] را ادامه مىدادم ، تا اين كه در آخر سال ، در پشت كعبه نشسته بودم و يمان بن فتح بن دينار و نيز محمّد بن قاسم علوى و علّان كلينى با من بودند و با هم گفتگو مىكرديم كه مردى را در طواف ديدم . با نگاه به او اشاره كردم و برخاستم و دوان دوان در پى او رفتم . او طواف كرد تا آن كه به حِجر [ اسماعيل ] رسيد . گدايى را ديد كه در حِجر ، ايستاده است و مردم را به خداى عز و جل سوگند مىدهد و گدايى مىكند و مىخواهد تا به او صدقه بدهند . آن مرد ، سرك كشيد و چون گدا را ديد ، خم شد و چيزى از زمين برداشت و آن را به گدا داد و گذشت . به سوى گدا راه كج كردم و از آنچه به او بخشيده بود ، پرسيدم ؛ امّا او از آگاه كردنم خوددارى كرد . من يك دينار به او دادم و گفتم : آنچه را در دست دارى ، به من نشان بده . دستش را باز كرد و [ پول در دستش را ] بيست دينار تخمين زدم ، و يقين قلبى پيدا كردم كه او مولاى من است . به همان جا كه نشسته بودم ، باز گشتم و چشمم به طواف بود تا آن گاه كه آن مرد از طواف فارغ شد و به سوى ما آمد و بيم شديدى ما را فرا گرفت و ديدگان همهء ما سرگشته شدند و برايش برخاستيم و او نشست . به او گفتيم : كجايى هستى ؟ فرمود : « عرب هستم » . گفتيم : از كدام تيره ؟ فرمود : « از هاشميان » . گفتيم : از كدام هاشميان ؟ فرمود : « بر شما مخفى نمىماند ، اگر خداى متعال بخواهد » .