محمد الريشهري
251
دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى )
كار باز مىداشتم و دستش را براى بزرگداشت و احترام او كه جايگاه حلول ولىّ الهى است ، مىبوسيدم . مدّتى اين گونه گذشت تا برادرم امام هادى عليه السلام در گذشت و من روزى بر ابو محمّد ( امام عسكرى عليه السلام ) وارد شدم . فرمود : « اى عمّه ! مولود بزرگ نزد خدا و پيامبرش ، امشب به دنيا مىآيد » . گفتم : سَرورم ! همين امشب ؟ فرمود : « آرى » . برخاستم و نرگس را بوسيدم و او را چرخاندم ؛ ولى او را باردار نيافتم . گفتم : سَرورم ! او باردار نيست . خنديد و فرمود : « اى عمّه ! ما اوصيا ، در شكم مادرانمان جاى نداريم ؛ بلكه در پهلوها جاى مىگيريم » . هنگامى كه شب ، همه جا را پوشاند ، به سوى او رفتم . ابو محمّد عليه السلام و نرگس هر دو به محرابشان رفته و همهء شب را به نماز و عبادت مشغول بودند و من نمىتوانستم پا به پاى آنان بروم . گاه مىخوابيدم و گاه نماز مىخواندم تا اواخر شب . هنگامى كه سلام نماز وتر را دادم ، شنيدم كه [ نرگس ] در قنوتش فرياد زد : اى كنيز ! تشت را بياور . او تشت را آورد و آن را جلوى او نهاد . آن گاه پسرى مانند پارهء ماه را به دنيا آورد كه بر ساعد راستش نوشته بود : « حق آمد و باطل رفت . بى گمان ، باطل رفتنى است » . لحظهاى با او خوش و بش كرد تا گريهء تولّدش را سر داد و عطسه كرد و اوصياى پيش از خودش را ياد نمود تا به خودش رسيد و براى اوليايش ، دعا كرد تا فرج به دستان او تحقّق يابد . سپس ميان من و ابو محمّد ( امام عسكرى عليه السلام ) تاريكى ايجاد شد و من او را نديدم . گفتم : سَرور من ! مولود كريم نزد خدا كجاست ؟