محمد الريشهري
245
دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى )
در جايى خلوت به هم رسيديم و از او خواستم كه خبر را برايم تمام و كامل بگويد . او گفت : خانهء ما در سامرّا ، رو به روى خانهء ابن الرضا - يعنى امام حسن عسكرى عليه السلام - بود . مدّتى طولانى ، آن جا نبودم و به قزوين و غير آن رفته بودم و سپس مقدّر شد كه باز گردم . چون به آن جا رسيدم ، ديدم كههمهء خويشان و نزديكانم را از دست دادهام ، جز پيرزنى كه مرا بزرگ كرده بود و دخترش - كه با او بود و از اوّل ، پوشيده و عفيف و راستگو بود - و نيز برخى كنيزانمان كه در خانه مانده بودند . من چند روزى نزد آنان ماندم و سپس تصميم گرفتم بيرون بروم . آن پيرزن گفت : چگونه با اين كه مدّتى نبودهاى ، عجله دارى به روى ؟ پيش ما بمان تا با بودنت شاد باشيم . و من به تمسخر به او گفتم : مىخواهم به كربلا بروم . مردم نيز به مناسبت نيمهء شعبان يا روز عرفه ، آمادهء بيرون رفتن بودند . پيرزن گفت : پسر عزيزم ! تو را به خدا مىسپارم از اين كه آنچه را گفتى ، سبُك بشمرى و يا آن را به تمسخر گفته باشى . من آنچه را كه دو سال پس از رفتنت مشاهده كردم ، برايت نقل مىكنم : من در اين خانه ، نزديك دهليز خوابيده بودم و دخترم هم با من بود . خواب و بيدار بودم كه مردى زيباروى ، معطّر و با لباسهايى تميز وارد شد و گفت : اى فلان ! اكنون كسى از همسايگانت مىآيد و تو را فرا مىخواند . نترس و همراه او برو . من ترسيدم و دخترم را صدا زدم و به او گفتم : فهميدى كسى وارد خانه شد ؟ گفت : نه . من ذكر خدا را گفتم و آيهاى خواندم و خوابيدم كه دوباره همان مرد آمد و همان سخن را با من گفت . من نيز ترسيدم و دخترم را صدا زدم و او گفت : هيچ كس داخل خانه نيامده است . خدا را ياد كن و نترس . من هم آيهاى خواندم و خوابيدم . بار سوم ، مرد آمد و گفت : اى فلان ! آن كه تو را فرا مىخواند ، آمده و درِ خانهات را مىكوبد . برخيز و با او برو .