محمد الريشهري
237
دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى )
نيك نظر كرد . به او گفتم : اى آقاى من ! دوستش دارى ، او را به نزدت بفرستم ؟ فرمود : « نه عمّه جان ! امّا از او درشگفتم ! » . گفتم : شگفتىات از چيست ؟ فرمود : « به زودى ، فرزندى از وى پديد مىآيد كه نزد خداى متعال ، گرامى است و خداوند به واسطهء او زمين را از عدل و داد آكنده مىسازد ، همچنان كه از ظلم و جور ، پر شده است » . گفتم : اى آقاى من ! آيا او را به نزد شما بفرستم ؟ فرمود : « از پدرم در اين باره كسب اجازه كن » . حكيمه گفت : جامه پوشيدم و به منزل ابو الحسن ( امام هادى عليه السلام ) آمدم ، سلام كردم و نشستم و او خود آغاز سخن نمود و فرمود : « اى حكيمه ! نرجس را نزد فرزندم ابو محمّد بفرست » . گفتم : اى آقاى من ! بدين منظور خدمت شما رسيدم كه در اين باره اجازه بگيرم . فرمود : « اى مباركه ! خداى متعال ، دوست دارد كه تو را در پاداش اين كار شريك كند و بهرهاى از خير براى تو قرار دهد » . حكيمه گفت : بى درنگ به منزل برگشتم و نرجس را آراستم و در اختيار ابو محمّد ( امام عسكرى عليه السلام ) قرار دادم و پيوند آنها را در منزل خود برقرار كردم و [ امام عسكرى عليه السلام ] چند روزى نزد من بود . سپس به نزد پدرش رفت و او را نيز همراهش روانه كردم . حكيمه گفت : ابو الحسن ( امام هادى عليه السلام ) درگذشت و ابو محمّد ( امام عسكرى عليه السلام ) بر جاى پدر نشست و من همچنان كه به ديدار پدرش مىرفتم ، به ديدار او نيز مىرفتم . يك روز ، نرجس آمد تا كفش مرا در آورد . گفت : اى بانوى من ! كفشتان را به من بدهيد . گفتم : بلكه تو سَرور و بانوى منى . به خدا سوگند كه كفش خود را به تو نمىدهم كه آن را درآورى و اجازه نمىدهم كه به من خدمت كنى ؛ بلكه من با كمال ميل ، تو را خدمت مىكنم . ابو محمّد ( امام عسكرى عليه السلام ) اين سخن را شنيد و فرمود : « اى عمّه ! خدا به تو جزاى خير دهد ! » . تا هنگام غروب آفتاب نزد او نشستم . آن گاه به آن كنيز بانگ زدم كه لباسم را بياور تا باز گردم ؛ ولى فرمود : « نه ، اى عمّه جان ! امشب را نزد ما باش كه امشب ، آن مولودى كه نزد خداى متعال ، گرامى است و خداوند به واسطهء او زمين را پس از مردنش زنده مىكند ، متولّد مىشود » . گفتم : اى سَرورم ! از چه كسى متولّد مىشود ؟ من