محمد الريشهري
183
دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى )
است كه مرا به نزد او فرا مىخواند . لباس پوشيدم و بر ايشان وارد شدم . ديدم با فرزندش ابو محمّد و خواهرش حكيمه از پس پرده گفتگو مىكند . چون نشستم ، فرمود : « اى بِشر ! تو از فرزندان انصارى و ولايت ائمّه عليهم السلام ، پشت در پشت ، در ميان شما بوده است و شما مورد اعتماد ما اهل بيت هستيد . من مىخواهم تو را به فضيلتى آراسته سازم كه با آن بر ساير شيعيان ، در موالات ما سبقت بجويى . تو را از سرّى باخبر مىكنم و براى خريد كنيزى گسيل مىدارم » . آن گاه نامهاى به خط و زبان رومى نوشت و آن را در پيچيد و به خاتم خود ، ممهور ساخت و دستمال زردرنگى را كه در آن دويست و بيست دينار بود ، بيرون آورد و فرمود : « اين را بگير و به بغداد برو و ظهر فلان روز در معبر نهر فرات ، حاضر شو . چون قايقهاى اسيران رسيدند و كنيزان ، آشكار گشتند ، جمعى از وكيلانِ فرماندهان بنى عبّاس و خريداران و جوانان عراقى دور آنها را مىگيرند . چون چنين ديدى ، سراسر روز ، شخصى به نام عمر بن يزيد نخّاس ( بردهفروش ) را زير نظر بگير ، تا اين كه كنيزى را كه صفتش چنين و چنان است و دو تكّه پارچهء حرير در بر دارد ، براى فروش عرضه بدارد . آن كنيز از گشودن رو و لمس شدن توسّط خريداران و اطاعت آنان سر باز مىزند . تو به آن مكاشف ( بازكنندهء روى كنيزان ) مهلت بده و تأمّلى كن تا بردهفروش ، آن كنيز را بزند و او به زبان رومى ناله و زارى كند و بدان كه مىگويد : واى از هتك ستر من ! يكى از خريداران مىگويد : من او را سيصد دينار خواهم خريد كه عفاف او موجب مزيد رغبت من شده است ، و او به زبان عربى مىگويد : اگر در لباس سليمان و كرسى سلطنت او جلوه كنى ، در تو رغبتى ندارم . اموالت را بيهوده خرج مكن ! بردهفروش مىگويد : چاره چيست ؟ گريزى از فروش تو نيست . آن كنيز مىگويد : چرا شتاب مىكنى ؟ بايد خريدارى باشد كه دلم به امانت و ديانت او اطمينان يابد !