الشيخ علي اكبر النهاوندي

377

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع )

10 - سياحت عيسويّه در بحار « 1 » است كه روزى عيسى در سياحات خود به جماعتى گذشت كه از روى شادى و طرب ، فرياد مىكردند . پرسيد : اين جماعت را چه شده ؟ گفتند : دختر فلان با پسر فلان ، امشب زفاف مىكنند . فرمود : امروز شادى مىكنند ، ولى فردا گريه و نوحه خواهند كرد . شخصى پرسيد : چرا يا رسول اللّه ؟ ! فرمود : چون اين دختر ، امشب خواهد مرد . آن‌ها كه به حضرت ايمان آورده بودند ، گفتند : فرمودهء خدا و رسول راست است . منافقان در خانهء آن زن رفته ، حال او را معلوم كردند ؛ اهل خانه گفتند : زنده است . آن‌گاه خدمت حضرت آمدند و گفتند : يا روح اللّه ! زنى كه ديروز خبر دادى خواهد مرد ، نمرده . عيسى فرمود : خدا آن‌چه مىخواهد ، مىكند ؛ بياييد به خانهء او برويم . به در خانهء او رسيدند ، در زدند ؛ شوهر دختر بيرون آمد . عيسى فرمود : رخصت بطلب كه مىخواهيم بياييم و از زنت سؤالى كنيم . آن جوان رفت و به زن خود گفت : حضرت عيسى با جماعتى آمده‌اند و مىخواهند با تو سخن بگويند . دختر ، جامه‌اى به سر خود كشيد ، عيسى داخل شد و از او پرسيد : ديشب چه كار كردى ؟ گفت : كارى نكردم ، مگر كارى كه پيش‌تر مىكردم ؛ هر شب جمعه ، سايلى نزد ما مىآمد و آن‌قدر به او مىدادم كه تا هفتهء ديگر قوت او بود ؛ چون در اين شب آمد ، من مشغول بودم و اهل من نيز مشغول زفاف من بودند و هرچه صدا زد ، كسى به او جواب نگفت ، من به نحوى برخاستم كه كسى مرا نشناخت ، رفتم و مثل هر شب جمعه چيزى به او دادم . حضرت عيسى فرمود : از روى فرش خود دور شو ، فرش او را برچيد ؛ ناگاه زير فراش او افعى ظاهر شد ، مانند ساق درخت خرما كه دم خود را به دهان گرفته بود ،

--> ( 1 ) . بحار الانوار ، ج 4 ، ص 94 .