الشيخ علي اكبر النهاوندي

374

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع )

گفت : همين بيش ، نداشتم . مسيح خاموش گشته ، به اتّفاق مسافت طىّ نمودند ، تا به موضعى رسيدند كه شخصى چند گوسفند مىچرانيد . عيسى گفت : يا صاحب الغنم ! يك گوسفند ، ما را ضيافت كن ! اين سخن در دل راعى اثر كرد و گفت : به رفيق خود بگو گوسفندى بگيرد و بكشد . يهودى به اشارهء عيسى ، گوسفندى كشته ، بريان ساخت ، مسيحا در وقت اكل ، فرمود : نبايد استخوان‌هاى گوسفند را بشكنيد . چون از آن طعام سير خوردند ، عيسى استخوان‌هاى گوسفند را در پوستش جمع كرده ، بر آن عصا زد و فرمود : قم باذن اللّه ، گوسفند فى الفور زنده شد و برخاست . مسيحا به راعى گفت : گوسفند خود را بگير ! راعى تعجّب نمود كه اين چگونه ممكن است ؟ ! آن‌گاه عيسى از يهود پرسيد : تو دو گرده همراه داشتى ، آن يكى چه شد ؟ يهودى سوگند خورد كه يك رغيف بيش نداشتم ، عيسى زبان در كام كشيد و از آن منزل روان شدند . در اثناى راه به شخصى رسيدند كه به چراندن چند گاو ، اشتغال داشت . عيسى از آن شخص ، گوساله‌اى ستانده ، آن‌را بريان ساخت و خوردند ، باز عيسى آن گوساله را زنده گرداند و دربارهء رغيف مفقود از يهود پرسيد ؛ باز همان جواب شنيد . بعد از آن به شهرى رسيده ، هركدام به گوشه‌اى رفتند . به حسب اتّفاق ، در آن ايّام ، مرض صعب العلاجى به والى آن بلده روى نموده بود كه اطبّا از معالجهء آن عاجز گشته ، به سياست رسيده بودند . يهود از اين واقف شده ، عصايى به سان عيسى به دست آورد ، به قصر ملك رفت و به خدّام درگاه سلطنت گفت : من اين بيمار را شفا مىبخشم و اگر مرده باشد ، زنده مىگردانم . او را به سر بالين پادشاه بردند ، يهود به تقليد عيسى چند عصا بر پاى پادشاه زد كه قم باذن اللّه و اتّفاقا ملك در حال ، جان بداد . يهود را گرفتند كه سرنگون از دار بياويزند : عيسى بر كيفيّت واقعه اطّلاع يافت و بدان موضع رسيد ، ديد آن قوم ، قصد قتل يهود را دارند . به اركان دولت ملك گفت : اگر غرض شما حيات پادشاه است ، يار مرا بگذاريد !