الشيخ علي اكبر النهاوندي

345

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع )

شده بود . چون بقيّهء بنى اسراييل شنيدند ، در اطراف ارميا جمع شدند و گفتند : تو را شناختيم كه پيغمبر ما هستى ، ما را نصيحت كن . پس به ايشان امر كرد كه با او باشند . گفتند : به پادشاه مصر پناه مىبريم و از او امان مىطلبيم . ارميا فرمود : امان خدا بهترين امان‌هاست ، از امان خدا به در مرويد و به امان ديگرى داخل مشويد ! آن‌ها ارميا را گذاشتند ، به مصر رفتند و از پادشاه مصر امان طلبيدند و او امانشان داد . بختنصّر كه اين را شنيد ، به پادشاه مصر فرستاد كه ايشان را مقيّد كرده ، به سوى من بفرست و اگر نفرستى ، مهيّاى جنگ با من باش . ارميا با شنيدن اين خبر بر آن‌ها رحم كرد و به مصر رفت كه ايشان را از شرّ بختنّصر نجات دهد . داخل مصر شد و به بنى اسراييل گفت : خدا به من وحى نموده كه بختنّصر را بر اين پادشاه غالب خواهد گرداند و علامتش آن است كه جاى تخت بختنّصر را كه بعد از فتح مصر بر آن خواهد نشست ، به من نموده است ، سپس چهار سنگ در موضع تخت او دفن كرد . بختنّصر لشكر آورد ، مصر را فتح كرد ، بر ايشان ظفر يافت و اسيرشان كرد ، چون متوجّه قسمت غنيمت‌ها شد و خواست بعضى از اسيران را بكشد و بعضى را آزاد كند ؛ ارميا را در ميان آن‌ها ديد و به او گفت : من تو را گرامى داشتم ، چرا به ميان دشمنان من آمده‌اى ؟ فرمود : من آمده بودم كه به ايشان خبر دهم تو غالب خواهى شد و آن‌ها را از سطوت تو بترسانم ؛ وقتى هنوز در بابل بودى ، جاى تخت تو را به آن‌ها نشان دادم و در زير هر پايه‌اى از پايه‌هاى تخت ، سنگى دفن كردم و ايشان مىديدند . آن‌گاه بختنّصر فرمود كه تختش را بردارند و زمين را بكنند . چون سنگ‌ها ظاهر شد ، صدق قول ارميا را دانست و گفت : من براى آن‌كه تو را تكذيب كردند و سخنت را باور نداشتند ، ايشان را مىكشم . پس آن‌ها را كشت و به زمين بابل برگشت . ارميا مدّتى در مصر ماند . سپس خدا به او وحى نمود : به شهر ايليا برگرد ! چون