الشيخ علي اكبر النهاوندي
342
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع )
برادرى مىكرد . عزير يك روز از ايشان غايب شد و نزدشان نيامد ، روز ديگر كه نزد آنها آمد ، ديد همه مردهاند . بر مرگ ايشان اندوهناك شد و گفت : خدا كى اين جسدهاى مرده را زنده خواهد كرد ؟ ! و چون يكباره همه را مرده ديد ، اين سخن را از روى تعجّب گفت : خدا در همان ساعت او را قبض روح نمود و صد سال بر آن حال ماندند ، بعد از صد سال ، حق تعالى حضرت عزير و آن جماعت را زنده كرد كه صد هزار مرد جنگى بودند ، بعد از آن بختنّصر بر ايشان مسلّط شد ، همه را كشت و يكى از ايشان بيرون نرفت « 1 » . . . ، الى آخر الحديث . ايضا در آن كتاب است كه به سندهاى معتبر منقول است : ابن كواد به حضرت امير المؤمنين عرض كرد : از تو نقل مىكنند كه گفتى فرزندى بوده كه از پدرش بزرگتر بوده است ؛ عقل من اين را قبول نمىكند . حضرت فرمود : وقتى عزير از خانه بيرون رفت ، زنش حامله بود و در همان ماه زاييد ؛ آنوقت ، عزير پنجاه ساله بود كه خدا او را قبض روح نمود ، چون بعد از صد سال زنده شد ، خدا او را به همان هيأت زنده گردانيد كه مرده بود ، او وقتى به خانهء خود برگشت ، پنجاه سال و پسرش صد سال داشت ، حتّى فرزندان پسرش نيز از او بزرگتر بودند . نيز در همان كتاب به سند معتبر منقول است : هشام بن عبد الملك ، امام محمد باقر را به شام برد ، اعلم علماى نصارا كه در شام بود ، چند سؤال از آن حضرت نمود و چون جواب شنيد ، مسلمان شد . از جمله سؤالهاى او آن بود كه مرا از مردى خبر ده كه با زن خود نزديكى كرد و زن به دو پسر حامله شد ، هر دو در يك ساعت متولّد شدند ، در يك ساعت مردند و در يك ساعت ، در يك قبر مدفون شدند ولى يكى صد و پنجاه سال و ديگرى پنجاه سال داشت ؟
--> ( 1 ) . بحار الانوار ، ج 14 ، ص 372 ؛ كمال الدين و تمام النعمة ، صص 226 - 225 .