الشيخ علي اكبر النهاوندي

332

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع )

پس از آن پسر پادشاه بيمار و مرض صعبى بر او عارض شد كه از او نااميد شدند ، او عزيزترين فرزندان نزد پادشاه بود . سپس نزد عبادت‌كنندگان بت رفتند كه ايشان را نزد بت شفاعت كنند تا فرزند پادشاه را شفا بدهد ، امّا فايده نبخشيد . آن‌گاه جمعى را به زير كوهى فرستادند كه گمان داشتند الياس آن‌جاست . فرياد و استغاثه كردند كه حضرت به زير آيد و براى پسر پادشاه دعا كند . الياس از كوه پايين آمد و گفت : حق تعالى مرا به سوى شما ، پادشاه و ساير اهل شهر فرستاده است ، پس رسالت پروردگار خود را بشنويد ، حق تعالى مىفرمايد : به سوى پادشاه برگرديد و بگوييد : منم خداوندى كه به جز من خداوندى نيست . منم پروردگار بنى اسراييل كه ايشان را آفريده‌ام و روزى مىدهم ، مىميرانم و زنده مىگردانم ، نفع و ضرر به دست من است و تو شفاى پسر خود را از غير من طلب مىكنى ! ؟ چون به سوى پادشاه برگشتند و قصّه را براى او نقل كردند ، در خشم شد و گفت : او را كه ديديد ، بگيريد ، ببنديد و براى من بياوريد كه او دشمن من است . گفتند : چون او را ديديم ، ترسى از او در دل ما افتاد كه نتوانستيم او را بگيريم . بنابراين پادشاه پنجاه نفر از اقويا و شجاعان لشكر خود را طلبيد و گفت : برويد و اوّل اظهار كنيد ما به تو ايمان آورده‌ايم ، تا نزد شما بيايد . بعد او را بگيريد و نزد من بياوريد . آن پنجاه نفر از كوه بالا رفتند ، به اطراف متفرّق شدند و به آواز بلند ندا مىكردند : اى پيغمبر خدا ! بر ما ظاهر شو كه به تو ايمان آورديم . در آن‌وقت الياس در بيابان بود . چون صداى ايشان را شنيد ، به طمع افتاد كه شايد ايمان بياورند و گفت : خداوندا ! اگر ايشان در آن‌چه مىگويند ، صادق‌اند ، مرا رخصت فرما كه نزدشان بروم و اگر دروغ مىگويند ؛ شرّ ايشان را از من كفايت كن و آتشى بفرست كه آن‌ها را بسوزاند . هنوز دعاى الياس تمام نشده بود كه آتشى نازل شد و همه را سوزاند . وقتى خبر به پادشاه رسيد ، خشم او زيادتر شد ، كاتب زن خود را كه مؤمن بود ، طلبيد ، جمعى را با او همراه كرد و گفت : الحال وقت آن شده كه به الياس ايمان بياوريم