الشيخ علي اكبر النهاوندي
315
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع )
اسحاق در زمان حيات ابراهيم بر كنعانيان مبعوث شد ، بدان سرزمين شتافت و به لوازم امر نبوّت قيام نموده ، رفقا بنت ناخور بن تارخ را كه دختر عمّش بود ، در حبالهء نكاح درآورد و از او دو پسر ، به يك شكم و به نامهاى عيص و يعقوب براى اسحاق متولّد شد . اسحاق در كبر سن از مشاهدهء اشيا به چشم سر محروم گشت و دو فرزند او به حدّ رشد و بلوغ رسيدند . در حبيب السير آمده : نزد كبار اصحاب به صحّت پيوسته كه اسحاق ، عيص را از يعقوب بيشتر دوست مىداشت و رفقا كه مادر آنها بود ، محبّتش به يعقوب بيشتر بود . روزى در آن اوقات كه اسحاق به ديدهء ظاهر چيزى نمىديد ، به عيص گفت : بزغالهء كوهى صيد و بريان كن ، به نزد من برسان تا دعا كنم ايزد تعالى انبيا را از صلب تو بيرون آورد ، سپس عيص ، به جانب صيدگاه توجّه نمود ، رفقا يعقوب را از حديث اسحاق آگاه گردانيد و گفت : مناسب است تو در اين امر سبقت جويى تا دعاى مذكور در شأن تو صدور يابد . يعقوب ، فى الحال يك بزغالهء فربه بريان كرده در نزد پدر آورد . بوى بريان به مشام اسحاق رسيد ، پرسيد : اين چيست ؟ رفقا جواب داد : بريانى است كه از پسر خود طلب نموده بودى . اسحاق بعد از اكل آن ، زبان به سؤال گشوده ، گفت : خدايا ! بركت نبوّت را نصيب اولاد اين فرزندم گردان كه به اطعام من قيام نمود و تير دعا به هدف اجابت رسيد . به روايتى هفتاد هزار نفر از نسل يعقوب به شرف نبوّت مشرّف شدند . به ثبوت پيوسته كه مقارن اين دعا ، عيص ، شكارى بريان پيش پدر آورد و گفت : آنچه مطلوب تو بود ، آوردم . اسحاق دانست كه در اين باب ، خديعتى روى نموده ، لاجرم جواب داد : آن دعا دربارهء يعقوب ، به اجابت واقع شد ، امّا دعا مىكنم پادشاه على الاطلاق ، ذرّيّهء تو را بسيار گرداند و از نسل تو ملوك ذوى الاقتدار ظاهر سازد و به شرحى كه در كتب مذكوره است ، بر اين موجب هم واقع گرديد .