الشيخ علي اكبر النهاوندي
313
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع )
لوط گفت : در اين ساعت بكنيد ! جبرييل گفت : موعد آنها صبح است ، آيا صبح نزديك نيست ؟ ناگاه در را شكستند و داخل خانه شدند . جبرييل بال خود را بر چشم ايشان زد و آنها را كور كرد ؛ چنانچه حق تعالى فرموده : به تحقيق مراوده كردند و از لوط مهمانان او را براى عمل قبيح طلبيدند ، پس ديدههاى ايشان را كور كرديم و چون اين حال را مشاهده كردند ، دانستند عذاب بر ايشان نازل شد . جبرييل به لوط گفت : چون پارهاى از شب برود ، اهل خود را بردار و از ميان ايشان بيرون رو ! احدى از شما ، به عقب نگاه نكند مگر زن تو كه آنچه به آنها مىرسد ، به او خواهد رسيد . مرد عالمى در ميان قوم لوط بود ، گفت : اى قوم ! به سوى شما عذابى آمد كه لوط وعده مىكرد ، پس او را حراست كنيد و مگذاريد از ميان شما برود كه تا او در ميان شماست ، عذاب به سويتان نمىآيد . بنابراين دور خانهء لوط جمع شدند و او را حراست مىكردند . جبرييل گفت : اى لوط ! از ميان ايشان بيرون رو . گفت : چگونه بيرون روم ، حال آنكه اطراف خانهء من جمع شدهاند . پس عمودى از نور پيش روى او گذاشت و گفت : دنبال اين عمود برويد و هيچيك به عقب نگاه نكنيد . آنگاه از زير زمين ، از آن شهر بيرون رفتند ، زنش به عقب نگاه كرد ، حق تعالى سنگى بر او فرستاد و او را كشت . صبح كه طالع شد ، هريك از آن چهار ملك ، به طرفى از شهر رفتند ، آن شهر را از طبقهء هفتم زمين كندند و به هوا بالا بردند به حدّى كه اهل آسمان ، صداى سگها و خروسهاى ايشان را شنيدند ، سپس شهر را بر آنها برگرداندند و خدا سنگهايى از سجّيل بر ايشان باريد ؛ يعنى از گل سخت شده ، از آسمان اوّل يا از جهنّم بر روى يكديگر چيده شده و يا پياپى و منقّط و رنگارنگ . اين ناچيز گويد : آنوقت كه لوط و اولادش از ميان قوم بيرون رفتند ، بالقطع و