الشيخ علي اكبر النهاوندي

309

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع )

معمور كه درختان و زراعت و نعمت بسيار داشتند ، هفت فرسخ فاصله بود ، آن شهرها ، بر سر راه قوافل بود و هركس از اين شهرها مىگذشت ، از ميوه‌ها و زراعت‌هاى ايشان مىخورد ، لذا آن‌ها از اين حال به جزع آمدند و خواستند براى دفع اين چاره‌اى كنند . روزى شيطان به صورت مرد پيرى نزد ايشان آمد و گفت : مىخواهيد شما را بر امرى دلالت كنم كه اگر آن‌را به عمل آوريد ، هيچ‌كس به شهرهايتان وارد نشود ؟ گفتند : آن امر چيست ؟ گفت : هركس به شهر شما وارد شد ، در دبر او جماع كنيد و رخت‌هايش را از او بگيريد . سپس شيطان به صورت پسر سادهء خوشرويى نزد ايشان آمد و با آن‌ها درآويخت تا اين عمل قبيح را با او كردند ؛ چنان‌چه ايشان را امر كرده بود . ايشان از اين عمل لذّت يافتند و از آن پس مردان با مردان مشغول لواط شدند و از زنان خود مستغنى گشتند و زنان با زنان مشغول مساحقه شدند و از مردان مستغنى گشتند . مردم از اين حال به ابراهيم شكايت كردند . ابراهيم ، لوط را به سوى ايشان فرستاد كه آن‌ها را از عقوبت خدا حذر فرمايد و از عذاب حق تعالى بترساند . چون نظر ايشان به لوط افتاد ، گفتند : تو كيستى ؟ گفت : من پسر خالهء ابراهيم خليلم كه نمرود او را به آتش انداخت ولى او نسوخت و خدا آتش را بر او سرد و سلامت گردانيد و او در نزديكى شما مىباشد ؛ از خدا بترسيد و اين عمل شنيع را ترك كنيد كه اگر ترك نكنيد ، خدا شما را هلاك خواهد كرد . آن‌ها جرأت نكردند به آن حضرت اذيّتى برسانند و از او خايف شدند و هركس بر ايشان مىگذشت كه نسبت به او ارادهء بدى مىكردند ، حضرت لوط او را از دستشان خلاص مىكرد . لوط از ايشان زنى را به نكاح خود درآورد و از آن زن چند دختر به هم رسانيد . لوط مدّت بسيارى در ميان ايشان ماند ولى آن‌ها از او قبول نكردند و گفتند : اى لوط ! اگر دست از نصيحت ما برندارى ، هرآينه تو را سنگسار و از اين شهر بيرون مىكنيم .