الشيخ علي اكبر النهاوندي

301

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع )

پس از آن جميع مناسك حجّ را به ايشان نمود و به آن‌ها امر كرد به جا آورند . چون از همهء اعمال فارغ شدند ، به ابراهيم امر كرد برگردد ؛ اسماعيل در مكّه تنها ماند و كسى با او نبود . سال آينده خدا به ابراهيم امر كرد به حجّ برود و خانهء كعبه را بنا كند ، عرب پيش‌تر به حجّ مىرفتند ، امّا خانه خراب شده و اثرى چند از آن مانده بود ، لكن پىهايش معروف و معلوم بود . عرب كه از حجّ برگشتند ، اسماعيل سنگ‌ها را جمع كرد و ميان كعبه انداخت و چون خدا امر كرد خانه را بنا كنند ، ابراهيم آمد و گفت : اى فرزند ! خدا به ما امر كرده كعبه را بنا كنيم . وقتى خاك‌ها و سنگ‌ها را برداشتند و به اساس اصل رساندند ، زمين كعبه سنگ سرخ بود ، آن‌گاه خدا وحى كرد كه بناى كعبه را بر اين سنگ بگذارد و چهار ملك بر او فرستاد كه سنگ‌ها را براى او جمع كنند . ابراهيم و اسماعيل سنگ مىگذاشتند و ملايكه به ايشان سنگ مىدادند تا آن‌كه دوازده ذراع بلند شد ، سپس دو درگاه براى او گشودند كه از يك در داخل شوند و از در ديگر بيرون روند ، براى آن عتبه‌اى گذاشتند و بر درهايش حلقه‌هاى آهن آويختند و كعبه عريان بود . وقتى مردم به مكّه وارد شدند ، اسماعيل زنى از قبيلهء حمير را ديد ، از او خوشش آمد و به گمان آن‌كه شوهر ندارد از خدا سؤال كرد كه او را براى تزويج او ميسّر گرداند و آن زن در واقع شوهر داشت ، لذا خدا مرگ را بر شوهرش مقدّر كرد و چون شوهرش مرد ، آن زن از حزن بر فوت شوهرش در مكّه ماند . خدا حزن او را به صبر مبدّل گردانيد و خواستن اسماعيل را ميسّر ساخت ، او زنى بسيار موافق و دانا بود . ابراهيم به حجّ آمد و اسماعيل به جانب طايف رفته بود كه براى اهل خود آذوقه بياورد . آن زن ، مرد پير گردآلودى يعنى ابراهيم مشاهده كرد . ابراهيم از او پرسيد : احوال شما چگونه است ؟ گفت : حال ما بسيار خوب است . از احوال اسماعيل سؤال كرد ، او اسماعيل را مدح كرد و گفت : حال او خوش است . سپس پرسيد : تو از كدام قبيله‌اى ؟