الشيخ علي اكبر النهاوندي

298

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع )

نماز فارغ شود . چون بسيار به طول انجاميد ، او را به دست خود حركت داد و گفت : من به سوى تو حاجتى دارم ، نماز را سبك كن ! او نماز را سبك كرد و با ابراهيم نشست . ابراهيم از او پرسيد : براى چه كسى نماز مىكردى ؟ گفت : براى خداى ابراهيم . گفت : خدا كيست ؟ گفت : آن‌كه تو و من را خلق كرده است . ابراهيم گفت : از طريق تو خوشم آمد ، دوست دارم براى خدا با تو برادرى كنم . بگو منزلت كجاست تا هرگاه خواستم تو را ملاقات و زيارت كنم ، بتوانم . گفت : تو نمىتوانى به آن‌جا بيايى ، زيرا در ميان دريايى هست كه نمىتوانى از آن‌جا عبور كنى . ابراهيم گفت : تو چگونه مىروى ؟ گفت : من بر روى آب مىروم . ابراهيم گفت : شايد آن‌كس كه آب را براى تو مسخّر كرده ، براى من نيز مسخّر گرداند . برخيز برويم و امشب در يك وثاق باشيم . چون نزد آب رسيدند ، آن مرد بسم اللّه گفت و بر روى آب ، روان شد . ابراهيم نيز ، بسم اللّه گفت و بر روى آب ، روان شد و آن مرد تعجّب كرد . به منزل آن مرد كه رسيدند ، ابراهيم پرسيد : تعيّش تو از كجاست ؟ گفت : ميوهء اين درخت را جمع و در تمام سال به آن معاش مىكنم . ابراهيم گفت : كدام روز از همهء روزها عظيم‌تر است ؟ عابد گفت : روزى كه خدا خلايق را بر كرده‌هاى ايشان جزا مىدهد . ابراهيم گفت : بيا دست به دعا برداريم و دعا كنيم خدا ما را از شرّ آن روز نگاه دارد . در روايت ديگر است كه ابراهيم گفت : يا تو دعا كن و من آمين بگويم يا من دعا كنم و تو آمين بگو ! عابد گفت : براى چه دعا كنيم ؟ ابراهيم گفت : از براى مؤمنان گناهكار .