ميرزا محمد تقي الأصفهاني ( مترجم : مهدى حائرى قزوينى )
90
مكيال المكارم في فوائد دعاء للقائم ( ع ) ( مكيال المكارم در فوائد دعا براى حضرت قائم ( ع ) ) ( فارسى )
و علفى كه درندگان زيادى هم داشت تنها ماندهام ، از آنجا تا نزديكترين آبادى چند فرسنگ راه بود ، برخاستم و به راه افتادم ، ولى راه را گم كردم و متحير ماندم . از طرف ديگر از تشنگى و درندگان ترسان بودم . درمانده شدم و در آنحال به خلفا و مشايخ استغاثه كردم و از آنها كمك و شفاعت خواستم تا خداوند برايم فرج كند ، ولى نتيجهاى نداد . با خود گفتم : از مادرم شنيدهام كه مىگفت : ما امام زندهاى داريم كه كنيهاش ابا صالح است ، به فرياد گمشدگان مىرسد و درماندگان و ضعيفان را كمك مىكند ، با خداوند پيمان بستم كه به او پناهنده شوم اگر نجاتم داد به مذهب مادرم درآيم . پس او را صدا كردم و استغاثه نمودم كه يك مرتبه كسى را ديدم عمامه سبزى بر سر داشت مانند اين - و به علفهاى كنار نهر اشاره كرد - با من راه مىرود ، به من دستور داد كه به مذهب مادرم درآيم و كلماتى فرمود ( كه مؤلف كتاب آنها را فراموش كرده است ) . و فرمود : به زودى به آبادىاى مىرسى كه آنجا همه شيعه هستند . گفتم : اى آقاى من ! شما با من به آن آبادى تشريف نمىآوريد ؟ فرمود : نه ، چون هزار نفر در اطراف بلاد به من پناهنده شدهاند ، مىخواهم آنان را خلاص كنم . سپس از نظرم غايب شد . كمى راه رفتم به آن آبادى رسيدم ، مسافت زيادى تا آنجا بود كه همسفرهايم روز بعد به آنجا رسيدند ، از آنجا به حلّه برگشتم و به نزد سيد الفقهاء سيد مهدى قزوينى - كه قبرش پرنور باد - رفتم ، جريان خودم را با او در ميان گذاشتم و از او احكام و مسائل دينى را آموختم ، و از او پرسيدم : به چه عملى مىشود بار ديگر آن حضرت را ببينم ؟ فرمود : چهل شب جمعه به زيارت امام حسين عليه السّلام برو . من هم شبهاى جمعه به زيارت حضرت سيد الشهداء عليه السّلام مىرفتم . يك نوبت از چهل بار باقى مانده بود ، روز پنجشنبه از حلّه به كربلا رفتم ، ولى وقتى به دروازهء شهر رسيدم ، ديدم مأمورين ظالم از مردم گذرنامه مىخواهند ؛ و خيلى هم سخت مىگيرند . من نه گذرنامه داشتم و نه قيمت آن را . چند بار خواستم بهطور قاچاق از جمعيت بگذرم ، ولى نشد . در همين اثنا حضرت صاحب الامر - عجّل اللّه فرجه الشريف - را ديدم كه در لباس طلبههاى ايرانى با عمامهء سفيدى بر سر داخل شهر است ، به او استغاثه كردم و كمك خواستم ؛ بيرون آمد و مرا همراه خود داخل شهر كرد . و ديگر او را نديدم و با حسرت و تأسف بر فراقش ماندم . « 1 »
--> ( 1 ) . جنة المأوى ، محدث نورى : 292 .