ميرزا حسين النوري الطبرسي
75
النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى )
كودكى از ما ، هرگاه يك ماه بر او گذشت ، مانند كسى است كه يك سال بر او گذشته باشد و به درستى كه كودك ما ، در شكم مادرش سخن مىگويد و قرآن مىخواند و پروردگار خود را در زمان شيرخوارگى عبادت مىكند و ملايكه او را اطاعت مىكنند و در بامداد و پسين بر او نازل مىشوند . » حكيمه خاتون گفت : پس پيوسته در هر چهل روز ، آن كودك را بر مىگرداندند تا آن كه آن جناب را مردى ديدم ، پيش از وفات امام حسن عليه السّلام به چند روز كمى . پس او را نشناختم . پس به برادرزاده گفتم : اين كيست كه مرا امر مىفرمايى كه روبروى او بنشينم ؟ فرمود : « اين پسر نرجس است . اين خليفهء من است بعد از من و در اين نزديكى از ميان شما مىروم ، پس سخن او را بشنو و امر او را اطاعت كن ! » حكيمه خاتون گفت : بعد از چند روز ، حضرت امام حسن عليه السّلام وفات كرد و اكنون من ، حضرت صاحب الامر عليه السّلام را در هر صبح و شام مىبينم و از هر چه كه از من بپرسند ، آن جناب مرا خبر مىدهد ، پس من ايشان را خبر مىدهم . قسم به خداوند كه گاه من اراده مىكنم كه چيزى از او بپرسم ؛ پس ابتداء و سؤال نكرده ، جواب مرا مىگويد و مىشود كه بر من امرى روى مىدهد ، پس در همان ساعت جواب مىرسد ، بدون آن كه سؤال كنم . شب گذشته مرا خبر داد به آمدن تو نزد من و امر فرمود مرا كه تو را خبر دهم به حقّ . محمّد بن عبد اللّه راوى خبر گفت : قسم به خداوند كه حكيمه خاتون مرا خبر داد به چيزهايى كه مطّلع نبود بر آن احدى ، جز خداوند - عزّ و جل - پس دانستم كه اين راست و عدل است از جانب خداوند ؛ زيرا كه خداى - عزّ و جل - مطّلع كرده ايشان را بر چيزى كه مطّلع نكرده بر آن ، احدى از خلق خود را . به روايت مسعودى « 1 » و حضينى « 2 » ، حكيمه خاتون گفت : چون بعد از چهل روز شد ، داخل شدم در خانه امام حسن عليه السّلام ، پس ديدم مولاى خود را كه راه مىرود در خانه . نديدم
--> ( 1 ) . اثبات الوصية للامام على بن ابى طالب عليه السّلام ، ص 259 . ( 2 ) . الهداية الكبرى ، ص 356 .