ميرزا حسين النوري الطبرسي
60
النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى )
شدى ، هر شب نزد تو خواهم آمد تا آن زمان كه خداى تعالى ما و تو را به ظاهر ، به يكديگر برساند و اين هجران را به وصال ، مبدّل گرداند . » از آن شب تا حال ، يك شب نگذشت كه درد هجران مرا ، به شربت وصال ، دوا نفرمايد . بشر بن سليمان گفت : « چگونه در ميان اسيران افتادى ؟ » گفت : « مرا خبر داد امام حسن عسكرى عليه السّلام ، در شبى از شبها ، كه در فلان روز جدّت ، لشكرى بر سر مسلمانان خواهد فرستاد و خود ، از عقب خواهد رفت ؛ تو ، خود را در ميان كنيزان و خدمتكاران بينداز به هيأتى كه تو را نشناسند و از پى جدّ خود روانه شو و از فلان راه برو . » چنين كردم . طليعهء لشكر مسلمانان به ما برخوردند و ما را اسير كردند و آخر كار من اين بود كه ديدى و تا حال ، به غير تو كسى ندانسته كه من دختر پادشاه رومم و مرد پيرى كه در غنيمت ، من به حصّهء او افتادم ، نام مرا پرسيد . گفتم : « نرجس نام دارم . » گفت : « اين نام كنيزان است . » بشر گفت : « اين عجيب است كه تو از اهل فرنگى و زبان عربى را نيك مىدانى . » گفت : « بلى ! از بسيارى محبّت كه جدّم به من داشت و مىخواست كه مرا بر ياد گرفتن آداب حسنه بدارد ، زن مترجمى را كه زبان عربى و فرنگى ، هر دو را مىدانست ، مقرّر كرده بود كه هر صبح و شام مىآمد و لغت عربى به من مىآموخت تا آن كه زبانم ، به اين لغت جارى شد . » بشر گويد : چون آن را به سرّ من رأى به خدمت حضرت امام على النّقى عليه السّلام رسانيدم ، حضرت به كنيزك خطاب كرد : « چگونه حق سبحانه و تعالى ، به تو نمود عزّت دين اسلام را و مذلّت دين نصارا را و شرف و بزرگوارى محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و اهل بيت او عليهم السّلام ؟ » گفت : « چگونه وصف كنم براى تو اى فرزند رسول خدا چيزى را كه تو بهتر مىدانى از من . » حضرت فرمود : « مىخواستم تو را گرامى دارم . كدام يك بهتر است نزد تو ، اين كه