ميرزا حسين النوري الطبرسي
412
النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى )
وَ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ * « 1 » آنگاه پرده به حال خود برگشت . آن قدرت را نداشتم كه آن را بالا كنم . پس حضرت ابو محمّد عليه السّلام به من نظر كرد و تبسّم نمود و فرمود : « اى كامل بن ابراهيم ! سبب نشستن تو چيست ؟ و حال آن كه خبر كرد تو را مهدى ، حجّت بعد از من ، به آن چه در نفس تو بوده و آمدى كه از آن سؤال كنى ؟ » گفت : « پس برخاستم و جواب خود را كه در نفسم مخفى كرده بودم ، از امام مهدى عليه السّلام گرفتم و بعد از آن ، آن جناب را ملاقات نكردم . » ابو نعيم گفت : من كامل را ملاقات كردم و او را از اين حديث سؤال كردم . خبر داد به آن مرا تا آخرش بدون زياده و نقصان . حديث چهارم حضينى در كتاب ديگر خود ، غير هدايه ، روايت كرده از محمّد بن جمهور از محمّد بن ابراهيم بن مهزيار كه گفت : شكّ كردم بعد از وفات حضرت ابى محمّد عليه السّلام و جمع شد در نزد پدرم مال فراوانى . پس آنها را برداشته و در كشتى نشست و من به جهت مشايعت او بيرون آمدم . پس [ پدرم ] تب شديدى كرد و به من گفت : « اى پسر ! مرا برگردان كه مرگ است كه رسيده » و گفت : « از خداوند بپرهيز در اين مال » و به من اشاره كرد و مرد . در نفس خود گفتم : « پدرم وصيّت نمىكرد به چيز غير صحيح . حمل مىكنم اين مال را به عراق و خانه در لب شط كرايه مىكنم و كسى را خبر نمىكنم . اگر واضح شد چيزى براى من ، مثل وضوح آن در ايّام ابى محمّد عليه السّلام مال را مىدهم و گرنه آن را بر مىگردانم . » وارد بغداد شدم و خانه در لب شط كرايه كردم و چند روز ماندم . ناگاه رسولى را ديدم كه با او رقعهاى بود كه در آن نوشته بود : « اى محمّد ! با تو چنين است و چنين است در جوف فلان چيز . . . . » تا آن كه بيان نمود براى من ، آن چه با من بود ، از آن چه دانا بودم به آن و آن
--> ( 1 ) . سورهء انسان ، آيهء 30 .