ميرزا حسين النوري الطبرسي
349
النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى )
گفت : خبر داد مرا عمّار بن مطر ، گفت : خبر داد ابو عرانه از خالد بن علقمه از عبيدة بن عمرو سلمانى ، گفت : شنيدم عبد اللّه بن خباب بن الارت كشتهشدهء خوارج كه مىگفت : خبر داد مرا سلمان فارسى و براء بن عازب كه هر دو از ام سليم روايت كردند ؛ آنگاه سندى از طريق خاصّه ذكر نمود تا سلمان و براء و گفت : ميان اين دو حديث اختلاف است در الفاظ و لكن در عدد دوازده خلافى نيست و لكن من به نحوى كه عامّه ذكر كردند ، ذكر مىكنم به جهت شرطى كه در اين كتاب كردهام . امّ سليم گفت : من زنى بودم كه تورات و انجيل خوانده بودم ، پس شناخته بودم اوصياى پيغمبران را و دوست داشتم كه بدانم وصىّ محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را و شتر سوارى خود را در شتران قبيله جا گذاشتم . سپس گفتم به آن جناب : يا رسول اللّه ! نبود هيچ پيغمبرى مگر آن كه براى او دو خليفه بود ، خليفهاى كه وفات مىكرد در حيات او و خليفهاى كه باقى بود بعد از او ؛ و خليفهء موسى در حياتش هارون بود ، پس وفات كرد پيش از موسى ؛ و وصىّ او بعد از وفاتش يوشع بن نون بود و وصىّ عيسى در حياتش ، كالب بن يوقنا بود ، پس وفات كرد كالب در حيات عيسى و وصىّ بعد از وفات او يعنى از زمين ، شمعون بن حمون صفا بود ، پسر عمّهء مريم و به تحقيق كه نظر كردم در كتب ، پس نيافتم براى تو ، مگر يك وصى در حيات تو و بعد از وفات تو ؛ پس بيان كن براى من به تفسير خودت ، يا رسول اللّه ! كه كيست وصىّ تو ؟ فرمود رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم : « به درستى كه براى من يك وصى است در حيات من و بعد از وفات من . » گفتم به او : كيست او ؟ فرمود : « سنگ ريزه بياور ! » برداشتم براى او سنگ ريزهاى از زمين . گذاشت آن را ميان دو كف خود ، سپس ماليد آن را به دست خود كه چون آرد نرمى شد . آنگاه آن را خمير كرد ؛ پس گرداند آن را ياقوت سرخى ؛ پس مهر كرد آن را به خاتم خود كه ظاهر بود نقش در آن براى نظر كنندگان ؛ آنگاه آن را به من عطا كرد و فرمود : « اى امّ سليم ! هر كس توانست