السيد هاشم البحراني ( مترجم : ياسرى )

82

معاجز الإمام المهدي ( ع ) ( معجزات امام مهدى ( ع ) ) ( فارسى )

تابوت ديدم و جعفر پيش رفت تا بر برادرش نماز گزارد ، اما همين‌كه مىخواست تكبير بگويد كودكى گندم‌گون با گيسوانى مجعد و داندان‌هايى پيوسته بيرون آمدند و رداى جعفر را گرفتند و فرمودند : اى عمو ! عقب برو كه من به نمازگزاردن بر پدرم سزاوارترم . « 1 » جعفر ، با چهره‌اى رنگ‌پريده و زرد ، عقب رفت . آن كودك ، پيش آمدند و نماز گزاردند و حضرت ابو محمد عليه السّلام كنار آرامگاه پدرشان به خاك سپرده شدند ، سپس فرمودند : اى بصرى ، جواب نامه‌هايى را كه همراه توست بياور . « 2 » آن‌ها را به حضرتشان تقديم نمودم ، و با خود گفتم : اين دو نشانه ، باقى مىماند هميان . پس از آن نزد جعفر رفتم در حالى كه آه مىكشيد . حاجز وشّا به او گفت : سرورم ! آن كودك كيست تا او را به خليفه معرفى كنيم . جعفر گفت : به خدا سوگند ، هرگز او را نديده‌ام و او را نمىشناسم . ما نشسته بوديم كه گروهى از اهالى قم آمدند و از امام عسكرى عليه السّلام پرسش كردند و فهميدند كه آن حضرت درگذشته‌اند . آن‌گاه گفتند : به چه كسى تسليت بگوييم ؟ مردم به جعفر اشاره كردند ، پس بر او سلام كردند و به او تسليت و تبريك دادند و گفتند : همراه ما نامه‌ها و اموالى است ، بگو نامه‌ها از كيست و اموال چقدر است ؟ جعفر در حالى كه جامه‌هايش را تكان مىداد ، برخاست و گفت : آيا از

--> ( 1 ) . تأخّر يا عمّ فأنا أحقّ بالصّلاة على أبي . ( 2 ) . يا بصرىّ هات جوابات الّتى معك .