السيد هاشم البحراني ( مترجم : ياسرى )

54

معاجز الإمام المهدي ( ع ) ( معجزات امام مهدى ( ع ) ) ( فارسى )

پوشاند و مرا وارد خانه‌اى ساخت . من آن ( خانه ) را مىشناختم . پرده‌اى در وسط اتاق آويخته و مردى كنار آن نشسته بود . غلام ، كنار پرده را بالا گرفت و من داخل شدم . زنى در حال زايمان بود و زنى ديگر پشت سرش به گونه‌اى نشسته بود كه گويا قابله اوست . زن گفت : به ما در اين كارى كه مشغوليم ، كمك كن ، و من او را مانند ديگران علاج كردم . چيزى نگذشت كه نوزاد به دنيا آمد . او را بر روى دستم گرفتم در حالى كه سالم بود ، سرم را از كنار پارچه بيرون بردم و مردى را كه آنجا نشسته بود بشارت دادم . به من گفت : داد نزن . همين‌كه صورتم را به طرف نوزاد برگرداندم ، او را نديدم . زنى كه آنجا نشسته بود ، گفت : داد نزن و آن خادم ، دستم را گرفت و سرم را پوشاند و از خانه خارج ساخت و مرا به خانه‌ام بازگرداند و كيسهء پولى به من داد و گفت : هيچ‌كس را از آنچه ديدى ، آگاه مكن . وارد خانه شدم و در حالى كه دخترم هنوز در خواب بود ، به رختخواب رفتم . او را بيدار كرد و پرسيدم ، آيا از رفتن و بازگشتن من مطلع شدى ؟ گفت : نه . كيسه را گشودم ، ده دينار درون آن بود . پيرزن گفت : من تا به حال اين ماجرا را براى هيچ‌كس بازگو نكرده‌ام و وقتى اين حرف را از روى تمسخر بر زبان راندى ، آن را از روى دلسوزى برايت بازگفتم . اين خاندان ، نزد خداى عز و جل شأن و منزلتى [ بلند ] دارند و هرچه مىگويند ، حق است . احمد بن بلال گفت : از گفته‌اش تعجب كردم و آن را به سخره گرفتم و وقت آن را از او نپرسيدم ، اما مىدانم كه من بعد از سال 250 از نزد آنان رفته بودم و سال 251 در دوران وزارت عبيد اللّه بن سليمان بازگشته بودم .