الفيض الكاشاني

170

شوق مهدى ( فارسى )

خليفه حق و داد ار خلق و حاكم شرع * نظير عقل كل و مبدأ و معاد بشر ستون عالم و مقصود كارگاه وجود * درخت صنع و تركون را حيات و ثمر طفيل او همهء كائنات سر تا پا * براى او همهء نقشها ز پا تا سر به يك نفس نبود گر امام در عالم * در آن نفس شود اين خلق جمله زير و زبر نبىِّ ماست سر و سرور ائمه كون * شوند جمع به زير لواش در محشر دگر علىّ و دگر يازده سلاله او * كه عترت نبىاند و وصىِّ آن سرور حسن دواست و محمد سه و على هم سه * حسين و جعفر و موسى بود سه دگر سفينه ايست به درياى فتنه حافظ ما * ز موجهاى ضلال ، اهلبيت پيغمبر دو جانشين خود از بهر ما گذاشت رسول * يكى كتاب و دوم اوصياى پاك گهر ز هم جدا نشوند اين دو تا به او برسند * كنار حوض پر از آب چشمه كوثر وصى است بعد وصى حجت و خليفهء حق * مسلسل است بهم نگسلد ز يكديگر ز عترتش حجج اللّه بر سبيل بدل * هميشه بوده و هستند مخفى و مظهر امام و حجت ما غائب است از مردم * ز خوف ظلم اعادى و علّت ديگر ز طاغيئى نبود بيعتى به گردن او * كه تا به حق كند او حكم بر جميع بشر نگويم آن كه همين است سرّ غيبت او * دگر وجوه و حكم هست ظاهر و مضمر منافقى كه بود كشتنى به دولت او * به صلب ار بودش مؤمنان فرمان بر ضرورتست كه تأخير در ظهور شود * كه تاز غيب برآيند آن همه يكسر امير متقيان نيز زين سبب بگذشت * ز حق خويش و نزد تيغ بر سگان سقر نبرد دست به شمشير و صبر كرد و نشست * گذاشت تا كه ابو بكر جا گرفت و عمر كه تا وجود پذيرند نيك و بد ز اصلاب * هر آنكه تا به قيامت قضا شدست و قدر نگويم آن كه همين بود سرّ و حكمت آن * كه بود حكمت بسيار از وجوه دگر از آن حِكَم يكى اين بود تا شود ظاهر * كه كيست پيرو خير و كدام تابع بشر