الفيض الكاشاني

134

شوق مهدى ( فارسى )

ترسم كه روز حشر عنان در عنان رود * طاعات دشمنان و گناهان دوستدار جز نقد جان به دست ندارم ، امام كو ؟ * كان نيز بر غبار ره او كنم نثار اى آبروى دور زمان بى تو سوخت فيض * پا در ركاب آر كه از دست رفت كار [ غزل 87 ] بيا امام كه آئين احمد آيد باز * بيا امام كه روى نبى نمايد باز بيا امام كه از دست رفت ملت و دين * بيا امام كه شرع محمد آيد باز بيا بيا كه نمانده است شرع را رمقى * مگر ز روى تو در وى روان در آيد باز بيا امام كه درهاى علم را بستند * به يمن مقدم خيرت مگر گشايد باز بيا امام كه دل‌هاى خلق زنگ گرفت * مگر به صيقل لطف شما زدايد باز به پيش آينه دل هر آنچه مىدارم * به جز خيال لقايت نمىنمايد باز بمرد فيض ز شوق تو اى امام زمان * بيا كه در تن اين مرده جان در آيد باز [ غزل 88 ] دلم فداى امام زمان شد و جان نيز * ببين كه آتش شوق امام چون شد تيز فداى دوستى اهلبيت پيغمبر * هزار ساله عبادت به تقوى و پرهيز غلام آن حضراتم كه رهنما بودند * نه آن كه زد به ضلال و عمى ره خود نيز اگر امير ! خلافت نه بر مراد گذشت * تو در مقام رضا باش و از قضا بگريز مرا اگرچه گنه بىحد است و طاعت كم * ولى ولاى ولىّ خداست دستاويز قسيم جنت و نار است مقتداى جهان * نه آن كه آتش دوزخ براى او شد تيز محبت نبى و آل او به گور برم * به آن ز دل ببرم حول روز رستاخيز نقاب و پرده ندارد امام ما اى فيض * تو خود حجاب خودى از هواى خود برخيز [ غزل 89 ] شود به طلعت مهدى چو ديدگانم باز * چه شكر گويمت اى كارساز بنده‌نواز مرا كه گفتن حرفش به جوش مىآرد * عجب نباشد اگر از لقا كنم پرواز خوش آن زمان كه اگر پرسمش جواب دهد * وگر خموش شوم او كند سخن آغاز