الفيض الكاشاني

132

شوق مهدى ( فارسى )

من از شوقت نخواهم گشت فاتر * ولو ادّ بتنى بالهجر و الحجر « 1 » دلا در شوق او ثابت قدم باش * كه در اين ره نباشد كار بىاجر وفا خواهى جفا بايد كشيدن * فانّ الربح والخسران فى التجر درخت مهرش ار در دل نشانى * كه بس چينى ثمرها فيض از اين شَجر [ غزل 81 ] اى خرم از نويد قدومت بهار عمر * پژمرد در مفارقتت لاله‌زار عمر اين يكدو دم كه دولت ديدار ممكنست * درياب كار ما كه نه پيداست كار عمر گيريم عمر خويش ز سر در زمان تو * روز فراق را كه نهد در شمار عمر از ديده گر سرشك چو باران رود رواست * كاندر غمت چو برق بشد روزكار عمر بگذشت بى امام زمان روزگار ما * بر بىسعادتى است همانا مدار عمر بگذشت دور آل نبى همچو نوبهار * گوئى به خواب بود مرا روزگار عمر پيش از وجود ما بگذشتند اهلبيت * بيچاره فيض هيچ نديد از گذار عمر [ غزل 82 ] روى بنماى اماما و ره منبر گير * بگشا منطق و دل از در دل‌ها برگير دين اسلام و شريعت كه كهن گشت و خراب * يك به يك در دل ما تازه كن و از سر گير پر كن از امن و امان عالم آشفته ما * ظلم و طغيان و خرابى ز ممالك برگير بهر رفع ستم و جور به لطف شمشير * از موالى همه نصرت ز اعادى برگير حقِّ آنست جهان كو همگى دشمن گير * او چو يارى كندت روى زمين لشكر گير كن شفيعأ لمواليك خصوصا للفيض * چون شود كشته به پاى تو ز خاكش برگير [ غزل 83 ] به حديث آى و علوم خودم از ياد ببر * خرمن دانش ما را همه گو باد ببر تا كه از لفظ دُر افشان تو علم آموزيم * گو بيا سيل و كتب خانه ز بنياد ببر به ولايت زده‌ام دست شفاعت محكم * همره خود به بهشت آيدم و شاد ببر

--> ( 1 ) - از اينجا تا 58 بيت در نسخه ن نيست .