الفيض الكاشاني
125
شوق مهدى ( فارسى )
[ غزل 61 ] گداخت جان كه شود كار دل تمام و نشد * بس سوختيم در اين آرزوى خام و نشد هزار حيله برانگيختيم تا شايد * بريم ره به سراپردهء امام و نشد به معرفت نرسى تا به وصل او نرسى * كه من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد فغان كه در طلبش عمر رفت و يك ساعت * ز وصل دلكش او كام خواستيم و نشد دريغ و درد كه در جستجو سرآمد عمر * شباب و شيب در اين كار شد تمام و نشد در آرزوى لقايش بسوختيم اى فيض * گداخت جان كه شود كار دل تمام و نشد [ غزل 62 ] نفس برآيد و مقصود بر نمىآيد * فغان كه بخت من از خواب بر نمىآيد كسى ز مهدى هادى نشان نمىبخشد * به سوى ما ز خيالش خبر نمىآيد به آب ديده شب و روز تربيت كردم * نهال گلبن شوقش به بر نمىآيد در اين خيال به سر شد زمان عمر و هنوز * زمان محنت هجرش به سر نمىآيد صبا به چشم من انداخت خاكى از كويش * كه آب زندگيم در نظر نمىآيد ز شست صدق گشادم هزار تير دعا * وزان ميانه يكى كارگر نمىآيد چه سعىها كه نموديم فيض در ره او * دريغ كار ز ما اين قدر نمىآيد [ غزل 63 ] خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود * دوست را چاره به جز مرهم رحمت نبود خيره آن ديده كه گريان نبود در غم تو * تيره آن دل كه در او شمع محبت نبود دولت از مهدى هادى طلب و سايه او * هر كه را عدل نباشد فر دولت نبود پادشاهى نرسد جز نبى و عترت او « 1 » * زانكه عصمت دگرى را و طهارت نبود چون طهارت نبود كعبه و بتخانه يكيست * نبود خير در آن خانه كه عصمت نبود دانش اندوز و ادب ورز كه در مجلس او * هر كه را نيست ادب لايق صحبت نبود فيض از نائب حق در ره حق همت خواه * كه در اين عصر جز او صاحب همت نبود
--> ( 1 ) - نسخه ن : را .