الفيض الكاشاني

122

شوق مهدى ( فارسى )

[ غزل 53 ] به كوى مهدى هادى گذر توانى كرد * هواى نفس ز سر گر به در توانى كرد تو غرق معصيتى در مقام آسايش * به كوى عصمت او كى « 1 » گذر توانى كرد به عزم ديدن رويش به راه تقوى پوى * كه سودها كنى ار اين سفر توانى كرد گل مراد تو آنگه نقاب بگشايد * كه خدمتش چو نسيم سحر توانى كرد ز مخلصان حقيقى نهفته نيست رخش * غبار ره بنشان تا نظر توانى كرد ز مهر رويش اگر بر تو پرتوى افتد * چو شمع خنده‌زنان ترك سر توانى كرد گدائى درِ آل پيمبر اكسيرى است * گر اين عمل بكنى « 2 » خاك زر توانى كرد بر آستان امامت دهند راه اى فيض * اگر غبارش « 3 » كهل بصر توانى كرد [ غزل 54 ] سال‌ها دل طلب وصل تو از ما مىكرد * به دعا دست برآورده خدايا مىكرد گر كه بودم بر او يافتمى راه سخن * تا كى اسرار نهان جمله هويدا مىكرد هاتفى گفت اگر قابل آن مىبودى * حق تعالى به تو اين دولت اعطا مىكرد مشكل خود به احاديث نبى كردم عرض * كه به آن گفته خدا هر گرهى وا مىكرد ديدم آن‌جا ز علوم نبوى شهرى بود * بر درش بود امامى كه سلونا مىكرد داخل شهر شدم زان در و بحرى ديدم * كه ملك غوص در آن بحر تمنا مىكرد از دُر و گوهر آن بحر گرفتم مشتى * دل چو ديد آن به فغان آمد و زِدنا مىكرد تشنه‌تر شد دل و جان در طلب شاه زمان * تا به حدى كه چو فيض اين همه غوغا مىكرد [ غزل 55 ] پيشتر زانكه خدا خشت و گل آدم زد * نور پيغمبر و آلش ز تجلّى دم زد كرد تسبيح و ملك از دم او گويا شد * نعره نَحنُ نُسَبِّح زد و بر آدم زد آدم از پرتو آن نور شناسا شد و گفت * سدّ اسما به ملك طنطنه اعلم « 4 » زد دل آدم هوس منزلت ايشان داشت * دست رد آمد و بر سينهء نامحرم زد

--> ( 1 ) - نسخه ن : بى . ( 2 ) - نسخه ك : نكنى . ( 3 ) - نسخه ن : عيارش . ( 4 ) - نسخه ن : علّم .