الفيض الكاشاني

113

شوق مهدى ( فارسى )

دل به مهر على و آل على روشن كن * كه در اجناس عمل سود و زيان اين همه نيست حال راز دلت اى فيض به درگاه امام * ظاهرا حاجت تقرير « 1 » بيان اين همه نيست [ غزل 27 ] يا رب سببى ساز كه آن ختم امامت * باز آيد و برهاندم از غم به سلامت خاك ره آن يار سفر كرده بياريد * تا چشم جهان بين كنمش جاى اقامت فرياد كه از شش جهتم راه ببستند * عجز و گنه و دورى و غم رنج و ندامت « 2 » از شوق تو پر شد دل و در سينه نگنجد * گر پرده در آن نعره زنم نيست ملامت جان زنده جاويد شد از معرفت تو * حق كرد به ما اين همه الطاف و كرامت اى آن كه تو مولائى زمان را نشناسى * ما با تو نداريم سخن خير و سلامت بىحجت حق كار جهان راست نيايد * پيوسته شد اين سلسله تا روز قيامت فيض از در تو دور شد از شومى اعدا * عصيان دگرى كرده و بر ماست غرامت [ غزل 28 ] سئوال طلعت از آن حضرت ارچه بىادبى است * زبان خموش و ليكن دهان پر از عربى است نهفته حق رخ و باطل به عشوه جلوه‌كنان * بسوخت عقل ز حيرت كه اين چه بوالعجبى است ز شوق نور حضورش بسوخت دل آرى * چراغ مصطفوى با شرار بولهبى است به نيم جو نخرم طاق قيصر و كسرى * مرا كه درگهش ايوان و سايه‌اش طلبى « 3 » است علاج درد دل ما شراب وصل شماست * نه در صراحى و چينى و شيشه و حلبى است ز فيض مهر تو دل را اميدوارىها * به گريهء سحرى و نياز نيم‌شبى است مپرس سرّ نهان بودن امام اى فيض * كه كارهاى خدا را سئوال بىادبى است [ غزل 29 ] برو به كار خود اى واعظ اين چه فرياد است * ببين به جاى كه بنشسته‌اى چه بيداد است به كام تا نرساند مرا هواى امام * نصيحت همه عالم به گوش من باد است

--> ( 1 ) - نسخه ن : و بيان . ( 2 ) - نسخه ن : سلامت . ( 3 ) - نسخه ك : طنبى .