الفيض الكاشاني
105
شوق مهدى ( فارسى )
چه شود اگر نسيمى ز در تو بوى آرد * به پيام آشنائى بنوازد آشنا را به خدا اگر به فيضت اثرى رسد ز فيضت * گذرد ز آسمانها به درد حجابها را [ غزل 6 ] صبا به لطف بگو ختم آل طاها را * كه فرقت تو بزارى بسوخت دلها را قرار خاطر ما هم تو مىتوانى شد * كه سر به كوه و بيابان تو دادهاى ما را برون خرام ز مغرب كه تيره شد آفاق * ز رسم خويش بگردان طلوع بيضا را بيا بيا كه حضور تو مرده زنده كند * ز آسمان به زمين آورد مسيحا را نماند صبر و سكون بعد از اين به هيچ دلى * به وصل گل برسان بلبلان شيدا را خوش آن زمان كه به نور تو راه حق سپريم * طريق و منزل و مقصد يكى شود ما را نهد به پاى تو سر فيض و جان كند تسليم * گذشت قطره ز مستى چو ديد دريا را [ غزل 7 ] مژدهء آمدنت داد صبا دوران را * رونق عهد شبابست دگر ايمان را اى صبا گر به مقيمان درش بازرسى * برسان بندگى و خدمت مشتاقان را گر به منزلگه آن نايب حق ره يابم * خاكروب در آن خانه كنم مژگان را رفعت پايهء ما خدمت اهل البيت است * نيست حاجت كه بر افلاك كشيم ايوان را بندهء آل نبى باش كه در كشتى آل * هست خاكى كه به آبى نخرد طوفان را ترسم آن خيره كه بر شيعهء او مىخندد * در سر كار تشيع كند آخر جان را ماه كنعانى من ! مسند مصر آن تو شد * وقت آنست كه بدرود كنى زندان را يك نظر ديدن رويت ز خدا خواهد فيض * در سرش آن كه به پاى تو فشاند جان را [ غزل 8 ] دل مىرود ز دستم صاحب زمان « 1 » خدا را * بيرون خرام از غيب ، طاقت نماند ما را اى كشتى ولايت ، از غرق ده نجاتم * باشد كه باز بينم ، ديدار آشنا را اى صاحب هدايت ، شكرانه ولايت * از خوان وصل بنواز ، مهجور بينوا را
--> ( 1 ) - نسخه ك : مولاى من .