الشيخ اسماعيل الصالحي المازندراني
46
شرح كفاية الأصول
گرفتهاند كه در اين صورت لحاظ آن ، آلى خواهد بود . پس در واقع « معناى اسمى » ( كه داراى يك معناى استقلالى مىباشد ) مقصود اصلى است ولى معناى حرفى براى بيان حالتى از حالات آن معناى اسمى مىآيد . در مثال فوق ، حرف « من » و « إلى » فقط براى بيان ابتدا و انتهاى سير لحاظ شدهاند . و يكون حاله . . . از مطالب قبل معلوم مىشود كه معناى حرفى ، مانند « عرض » است . وقتى عرض بخواهد عينيّت و وجود خارجى پيدا كند ، بايد در پناه يك جوهر باشد . مثلا براى عينيّت يافتن « بياض ، سواد ، حرارت ، برودت و . . . » ، بايد جسمى در خارج وجود داشته باشد تا حامل اين أعراض شود . پس همان گونه كه وجود خارجى عرض ، متّكى به وجود خارجى جوهر است ، لحاظ معناى حرف در ذهن هم بايد متّكى به لحاظ معناى اسم باشد . بههمينجهت تا « سير » نباشد ، « من » و « إلى » مفهومى ندارند . ( علميّت و ذهنيّت معناى حرفى ، وابسته به معناى اسمى است . ) و لذا در تعريف حرف گفتهاند : « انّه ما دلّ على معنى فى غيره » يعنى : حرف بر معنايى دلالت مىكند كه آن معنا بهطور كامل در غيرش است ، يعنى در يك معناى مستقل و معناى اسمى است . فالمعنى . . . وقتى معناى حرفى با اين لحاظ ( يعنى لحاظ آلى ) در ذهن آمد ، چون صاحب ذهن ، « شخصى » است نه كلّى ، اين معنا نيز قطعا شخصى خواهد بود ، بهطورى كه اگر همين شخص ، بار ديگر همان معناى حرفى را تصوّر كند ، اين معناى جزئى و شخصى ، غير از آن معناى جزئى و شخصى است كه دفعهء اول تصوّر كرده است ، و همينطور نسبت به دفعات ديگر . . . ، پس اگرچه لاحظ ( كسى كه معناى حرفى را لحاظ مىكند ) يك نفر باشد ، ولى لحاظ اوّل او با لحاظ دومش تفاوت دارد ، و هركدام از لحاظها بهطور جداگانه يك معناى جزئىاند . نتيجه : با بيان اين مطالب معلوم شد كه چگونه معناى حرفى ، در ذهن ، جزئى و شخصى مىشود .