الشيخ اسماعيل الصالحي المازندراني
235
شرح كفاية الأصول
مىكند ( كه در باب وضع گذشت ) ، به اين بيان كه : اگر لحاظ آلى جزء معناى حرف بشود لازم مىآيد در مثل « سرت من البصرة الى الكوفة » ، ابتداء و انتهاى ملحوظ به لحاظ آلى ، كلّى عقلى باشد و كلّى عقلى در خارج وجود ندارد ، و بلكه لازم مىآيد « سير » ، « بصره » و « كوفه » كه مقيّد به آن دو هستند نيز كلّى عقلى بشوند و هنگامى كه تمام اين اجزاء ، عقلى شدند ، معنى چنين خواهد شد كه : « سير عقلى كردم از ابتداى فلان شهر عقلى تا انتهاى فلان شهر عقلى » و معلوم است كه امتثال در اين صورت محال خواهد بود ، زيرا هيچكدام از اجزاى كلام ، بر خارج منطبق نمىباشد . درحالىكه امتثال در خارج صورت مىگيرد . و بما حقّقناه . . . در اينجا مصنّف به بيان يك تناقض و دفع آن مىپردازد . تناقض : اگر معناى حرف ، بدون لحاظ « آلى » كلّى ، و با لحاظ « آلى » جزئى شود ، لازم مىآيد كه معناى حرف ، هم كلّى باشد و هم جزئى و به عبارت ديگر : هم عامّ باشد و هم خاصّ . درحالىكه كلّيّت و جزئيّت و يا عامّ و خاصّ ، دو معناى متناقض مىباشند و اجتماع آن دو در يك چيز مستلزم جمع بين متناقضين خواهد بود . دفع تناقض : مصنّف مىگويد : با اين تحقيقى كه انجام شد ، پاسخ اين اشكال هم معلوم مىشود . زيرا در تناقض علاوه بر شرط بودن هشت وحدت ( موضوع ، محمول ، مكان ، شرط ، اضافه ، جزء و كلّ ، قوّه و فعل ، زمان ) وحدت « جهت » نيز شرط است . به اين بيان كه : معناى حرفى ، فى نفسه « كلّى طبيعى » است ولى اگر مقيّد به قيد لحاظ آلى شود ، « كلّى عقلى » مىشود ، يا اگر مقيد به قيد لحاظ وجود ذهنى شود ، « جزئى ذهنى » مىشود از باب اينكه لحاظ ، عبارت از تصوّر و تصوّر ، عبارت از وجود است ، و چون وجود « تشخّص » دارد ( و لو تشخّص ذهنى و عقلى ) ، معنا نيز جزئى مىشود « 1 » . پس در اينجا به خاطر اختلاف در جهت ، تناقض پيش نمىآيد .
--> ( 1 ) . بههمينجهت مثلا آن « الابتداء » كه در ذهن زيد است با « الابتداء » در ذهن عمرو تفاوت دارد و هركدام شخص جداگانه است ، و بلكه آن « الابتداء » كه زيد در يك لحظه تصوّر مىكند با آن « الابتداء » كه خود زيد در لحظهء بعدى تصوّر مىكند ، تفاوت دارد و هركدام وجود جداگانهاى دارند .