محمد موسوى بجنوردى
318
استصحاب ( شرح كفاية الأصول ) ( فارسى )
يقين داريم كه حضرت فوت كرده است و در قرآن نيز آمده كه « إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ » ؛ « 1 » امّا اين شنيدن ، شنيدن شهودى است كه با شنيدن با گوش مادى فرق مىكند . بسيارى از ملكات فاضله و قبيحه در انسانهاى معمولى ( تخلّق ) با مرگ از بين نمىروند كما اينكه در آيات قرآنى داريم كه « وَ مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى » « 2 » چه برسد به ملكات شامخهء عاليه در انسانهاى كامل كه درجهء تحقّق و معرفت شهودى است و فيض ، از آن معرفت شهودى منبعث شده و قابل زوال هم نخواهد بود و با مرگ يا شهادت ، آن مرتبهء اعلاى از ولايتشان از بين نمىرود . آن قداست نفس و ولايت و كمال نفسانيشان بعد از رحلت آنها نيز باقى بوده و در عالم ملك تأثير مىكند . در نتيجه ؛ چون شك در بقاى آن معنى ندارد ، لذا اثر شرعى بر نبوّت تكوينيّه و يا ولايت تكوينيّه مترتّب نمىشود . بنابراين ، در اين قبيل اعتقاديات ، نمىتوان استصحاب را جارى كرد ؛ زيرا شك در بقاى متيقّن سابق متصوّر نخواهد بود تا بخواهيم با جارى شدن استصحاب ، مشكل را حل كنيم . 2 . نبوّت تشريعيّه اما اگر نبوّت يا ولايت ، به عنوان منصبى از مناصب مجعول لحاظ شود كه از طرف ذات بارى تعالى جعل گرديده ، جزو احكام وضعيه محسوب شده و قابل استصحاب خواهد بود و اثر عقلى كه همان پيروى از دين و اطاعت از نبى است به دنبال آن خواهد آمد ؛ يعنى هم اثر شرعى دارد و هم اثر عقلى . لكن جريان استصحاب نياز به دليل جداگانه ( غير از نبوّت مستصحبه ) دارد و اگر دليلى نباشد ، دور مصرّح لازم مىآيد ؛ چون استصحاب نبوّت ، متوقّف مىشود بر خود نبوّت و نبوّت هم متوقّف مىشود بر استصحاب نبوّت كه اين ، دور مصرّح است . البته ما معتقديم كه در مورد نبوّت و امامت تشريعى نيز استصحاب جارى نمىشود ؛ چون مسلما امام يا نبى ، بعد از مرگشان ، منصبشان را از دست مىدهند و به امام بعدى منتقل مىشود . بنابراين ، ديگر شكّى وجود ندارد كه بخواهيم استصحاب را جارى كنيم . سپس مرحوم آخوند ( ره ) اشاره به مباحث قبلى در تنبيه ششم كرده و مىفرمايند كه استصحاب نبوّت ( به معناى استصحاب بعضى از احكام شرايع سابقه ) در صورت تمام بودن اركان استصحاب ، بلامانع است . به عنوان مثال ، حكمى در شريعت حضرت عيسى
--> ( 1 ) - سورهء زمر ، آيهء 30 . ( 2 ) - سورهء اسراء ، آيهء 72 .