الآخوند الخراساني ( مترجم وشارح : جميشد سميعى )
134
كفاية الأصول ( فارسى )
* مراد از « من نفسه و بلا قرينة علامة كونه حقيقة فيه . . . » چيست ؟ اينست كه : آن تبادرى علامت حقيقت است كه معنا ، از نفس لفظ و حاق كلمه لكن بدون هيچ قرينهاى به ذهن متبادر شود . به عبارت ديگر : نه قرينهء شهرت ، نه كثرت استعمال ، نه مقدمات حكمت در تبادر اطلاقى و نه قرائن خاصه هيچيك در اينجا در انتقال معنا از لفظ به ذهن دخالت ندارد . * منظور از « بداهة . . . الخ » چيست ؟ دليل بر علامت حقيقت بودن تبادر مورد نظر است مبنى بر اينكه : اگر لفظ براى آن وضع نشده بود ، نبايد معنا از صرف الوجود آن متبادر شود ، به عبارت ديگر : وقتى هيچ قرينهاى در بين نيست و لفظ كاملا برهنهء از قرينه است معذلك با شنيدن لفظ اسد ، حيوان مفترس به ذهن مىآيد ، اين تبادر علامت حقيقت بودن لفظ در آن معناست . * مفهوم عبارت اخير چيست ؟ اينست كه : اگر لفظ اسد ، براى حيوان مفترس وضع نشده و حقيقت در آن نبود و نسبت معناى مذكور به لفظ اسد مثل ساير معانى ذهنيه اسد بود ، نبايد از ميان اينهمه معنا ، اين يكى به ذهن بيايد . * مراد از « كيف يكون علامة مع توقفه علم العلم . . . الخ » چيست ؟ طرح مهمترين اشكالى است كه بر تبادر شده است و آن مسئله دور است . * حاصل اشكال چيست ؟ اينست كه : چگونه مىشود تبادر در معنا از لفظ را علامت حقيقت قرار داد و حال آنكه تبادر متوقف است بر علم ، بدين معنا كه معناى متبادر موضوع له لفظ است . حال : اگر علم به موضوع له ؛ متوقف بر تبادر باشد ، دور لازم مىآيد . به عبارت ديگر : 1 - بلا ترديد تبادر مخصوص عالم به وضع است و نه جاهل به وضع . 2 - تبادر متوقف بر علم به وضع است . پس : تا علم به وضعى نباشد ، تبادرى هم در كار نيست . از طرفى شما مىخواهيد :