السيد أحمد الهاشمي ( مترجم وشارح : حسن عرفان )

373

جواهر البلاغة ( فارسى )

كأنّه كان مطويا على إحن * و لم يكن فى قديم الدّهر أنشدنى « إنّ الكرام إذا ما أيسروا ذكروا * من كان يألفهم فى المنزل الخشن » به تو گلايه مىكنم از روزگارى كه مرا مالش و گوشمال داد چونان پوست دبّاغى شده ، و چه كسى بر زمان مىتازد ؟ و گلايه مىكنم از دوستى كه به جهت دوستى با او روزگارى مورد غبطهء مردم بودم ، و مرا تنها و بدون آرامش رها كرد . و صفاى محبتى كه منحصر به او ساخته بودم و در پنهان و آشكار بر آن تلاش مىكردم فروخت . گويا كينه‌اى در درون داشت و در زمان پيشين براى من نخوانده بود . بىشك بزرگواران وقتى به گشايش و فراخ‌دستى بر سند به ياد مىآورند كسى را كه در جاى دشوار با آنان انس مىگرفته است . « 1 »

--> ( 1 ) - اما تضمين بدون يادآورى شاعر ، به جهت مشهور بودن شعر ؛ مانند : أولى البريّه طرا أن تواسيه * عند السرور الذّى واسك فى الحزن إنّ الكرام إذا ما أيسروا ذكروا * من كان يألفهم فى المنزل الخشن شايسته‌ترين مردم براى اين‌كه در شادمانى او را يارى كنى كسى است كه در سختى تو را يارى كرده است . بىشك بزرگواران وقتى كه به گشايش و فراخ‌دستى برسند به ياد مىآورند كسى را كه در جاى دشوار با آنان انس مىگرفته است . ( بيت دوم تضمين است . ) و مانند سخن او : قد قلت لمّا اطلعت وجناته * حول الشقيق الغض روضة آس اعذاره السارى العجول ترفقا * ما فى وقوفك ساعة من باس وقتى كه گونه‌هايش گرد لالهء تازه ، باغى از گل مورد برآورده بود ؛ گفتم : اى ريش‌هاى كنار چهرهء او كه شب‌رو و شتابانى ، مدارا كن ؛ در اين‌كه ساعتى بايستى باكى نيست . « وجنات » : گونه‌ها . « شقيق » : لاله . « غض » : تازه . « آس » : مورد ، گل مورد . همزهء « اعذاره » براى نداست . « السارى » : كسى كه در شب سير مىكند و اينجا مقصود ريش است . شاهد در تضمين مصراع آخر است كه مطلع قصيده مشهور ابو تمام است : ما فى وقوفك ساعة من بأس * تقضى حقوق الأربع الأدراس از اين‌كه ساعتى بمانى باكى نيست حقوق منزلهاى كهنه را ادا مىكنى . و بهترين تضمين‌ها آن است كه تضمين‌كننده بر كلامش نكته‌اى مانند توريه و تشبيه بيفزايد كه آن نكته در اصل كلام نباشد ؛ مانند سخن ابن ابى الاصبغ كه اين‌گونه تضمين كرده است : إذا الوهم أبدى لى لماها و ثغرها * تذكرت ما بين العذيب و بارق و يذكّرنى من قدّها و مدامعى * مجرّ عوالينا و مجرى السوابق چون لب‌هاى گندمگون و دندانهاى او به خاطرم آمد ، آب دهان او را كه در ميان لب شيرين و دندانهاى درخشان او بوده به ياد آوردم . و خيال قد او اشك‌هاى من ، كشيدن نيزه‌ها و راندن اسبان را به خاطرم مىآورد . -