السيد أحمد الهاشمي ( مترجم وشارح : حسن عرفان )

308

جواهر البلاغة ( فارسى )

براى مردم و [ موسم « 1 » ] حج است . » و يحكى أنّه لمّا توجّه خالد بن الوليد لفتح الحيرة أتى اليه من قبل أهلها رجل ذو تجربة فقال له خالد : فيم أنت ؟ قال فى ثيابى . فقال علام أنت ؟ فأجاب على الأرض . فقال : كم سنّك ؟ قال : اثنتان و ثلاثون . فقال : أسألك عن شىء و تجيبنى بغيره . فقال : إنّما أجبتك عمّا سألت . و حكايت مىشود به هنگامى كه خالد پسر وليد براى فتح حيره روى كرد ، از سوى اهل حيره مرد تجربه ديده‌اى پيش او آمد ، خالد به او گفت : در چه چيز هستى ؟ پاسخ داد در لباسم ، خالد گفت : بر چه چيزى هستى ؟ پاسخ داد : بر زمين ، گفت : سن تو چقدر است ؟ گفت : سى و دو ، پس خالد گفت : من چيزى را از تو مىپرسم و تو چيز ديگرى پاسخ مىدهى ؟ آن مرد گفت : من فقط از آنچه مىپرسيدى پاسخت دادم . فمثال الثانى : ما فعله القبعثرى بالحجّاج « 2 » إذ قال له الحجّاج متوعّدا : لأحملنّك على الأدهم . يريد الحجّاج القيد الحديد الأسود . فقال القبعثرى : مثل الأمير يحمل على الأدهم و الأشهب . يعنى الفرس الأسود و الفرس الأبيض فقال له الحجّاج : أردت الحديد ، فقال القبعثرى : لأن يكون حديدا خير من أن يكون بليدا و مراده تخطئة الحجّاج بأنّ الأليق به الوعد لا الوعيد . مثال دوم ( براى حمل سخن مخاطب بر خلاف آن‌چه انتظار مىكشد ) چيزى است كه قبعثرى با حجاج به كار برد ، وقتى حجّاج تهديدگرانه به او گفت : « لأحملنّك على الأدهم » تو را بر ادهم حمل مىكنم ( به زنجير مىكشم ) حجّاج زنجير آهنين سياه را اراده مىكرد . قبعثرى گفت : « مثل الأمير يحمل على الأدهم و الأشهب » يعنى مانند امير بر اسب سياه و سفيد حمل مىكند . حجّاج گفت : مرادم حديد يعنى آهن بود . قبعثرى

--> ( 1 ) - بيان مطلب اين است كه : اصحاب پيامبر اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - از او دربارهء هلالها سؤال كردند كه چرا در آغاز كوچك است سپس بر آن افزوده مىشود تا اين‌كه نورش كامل مىگردد آنگاه كاهش مىيابد تا اين‌كه ناپديد مىشود . و اين يك مسألهء دقيق از علم كيهان‌شناسى است كه نياز به فلسفهء عالى و فرهنگ گسترده دارد . پس خداوند متعال آنان را از آن پاسخ منصرف كرد به بيان اين‌كه هلالها ابزارى براى وقت‌يابى در دادوستدها و عبادتهاست . اشاره است به اين‌كه براى آنان بايسته است كه از اين مسأله سؤال كنند . ( 2 ) - او حجّاج پسر يوسف ثقفى است كه كارگزار عبد الملك بن مروان و پس از او وليد در عراق و خراسان بود ، و به شدّت مؤاخذه مىكرد و سنگدل بود تا آن‌كه در جور و ستمش ضرب‌المثل گشت و در سال 95 ه درگذشت .