السيد أحمد الهاشمي ( مترجم وشارح : حسن عرفان )
244
جواهر البلاغة ( فارسى )
و الثانى كقول البحترى : و قسم دوم مانند سخن بحترى : فسقى الغضا و السّاكنيه و ان هم * شبّوه بين جوانحى و ضلوعى « 1 » سرزمين غضا و ساكنان آن سيراب گردند گرچه آنان چوب درخت غضا را ميان استخوانهاى پهلو و سينه من برافروختند . « جوانح » : استخوان پهلو نزديك سينه يا استخوانهاى كوچك آن . « ضلوع » : استخوانهاى دنده كه متصل به پشت و بزرگ است . « 2 » الغضا شجر بالبادية و ضمير ساكنيه اوّلا راجع الى الغضا باعتبار المكان و ضمير
--> ( 1 ) - جان كلام درباره استخدام اين است كه لفظى با دو معنا آورده شود و از آن لفظ يكى از آن دو معنا اراده گردد سپس به وسيلهء ضمير آن معنى ديگر در نظر گرفته شود . مانند سخن شاعر : و للغزالة شىء من تلفته * و نورها من ضيا خديّه مكتسب و براى آهو چيزى از نگاهكردن اوست و نور خورشيد از پرتو دو گونهاش گرفته شده . مقصود شاعر از « غزاله » حيوان شناخته شده است . ( آهو ) و مراد او از ضمير « نورها » « غزاله » به معنى خورشيد است . و مانند سخن او : « رأى العقيق فأجرى ذلك ناظره متيّم لج فى الأشواق خاطره » سرزمين عقيق را ديد پس چشمش اشك عقيقگونه را جارى ساخت ، بىتاب بود و خاطرش در ميان دلبستگىها لجاجت داشت . [ « عقيق » اول نام سرزمينى است و « ذلك » اشاره به « عقيق » به معنى اشك خونرنگ و عقيقگونه است . ] و مانند سخن او : إذا لم أبرقع بالحياء وجه عفّتى * فلا أشبهته راحتى بالتكرم و لا كنت ممّن يكسر الجفن بالوغى * اذا أنالم أغضضه عن رأى محرّم زمانى كه با حيا چهرهء عفتم را نپوشانم پس كف دستم در بخشش همانند باران نيست . من از كسانى كه در جنگ ، غلاف شمشير را مىشكنند نبودم زمانى كه پلك چشمم را از ديدن حرام فرو نمىگذاشتم . [ در بيت اول مراد از لفظ « حياء » شرم است و ضمير « أشبهته » به « حيا » به معنى باران باز مىگردد . و در بيت دوم « جفن » به معنى غلاف شمشير است و ضمير « أغضضه » به « جفن » به معنى پلك باز مىگردد . ] و ديگرى در دعا گفته است : « أقرّ اللّه عين الأمير و كفاه شرّها و أجرى له عذبها و اكثر لديه تبرها » خداوند چشم امير را خنك گرداند و شر آن را از او كفايت كند و گوارايش را براى او جارى سازد و زر آن را پيش او زياد گرداند . « عين » نخست به معنى چشم است و ضمير « شرّها » به « عين » به معنى چشمزخم و ضمير « عذبها » به « عين » به معنى چشمه و ضمير « تبرها » به عين به معنى دينار طلاست . و مانند سخن شاعر : رحلتم بالغداة فبت شوقا * أسائل عنكم فى كلّ ناد أراعى النّجم فى سيرى اليكم * و يرعاه من البيدا جوادى بامدادان كوچ كرديد من شب را از روى شوق سپرى كردم ، از شما در هرانجمنى سئوال مىكنم ( سراغ مىگيرم ) در سيرم به سوى شما ستاره را مىنگرم و اسب نيكوى من گياه را از بيابان مىچراند . [ در بيت دوم « نجم » به معنى ستاره است و ضمير « يرعاه » به « نجم » به معنى گياه باز مىگردد . ] ( 2 ) - نگاه كنيد به جامع الشواهد چاپ سنگى ، ص 182 ؛ و منتخب اللغات ص 131