السيد أحمد الهاشمي ( مترجم وشارح : حسن عرفان )

375

جواهر البلاغة ( فارسى )

السؤال . كقوله تعالى : وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ . سومين موضع جدايى جمله‌ها ، جايى است كه بين دو جمله ، « شبه كمال اتصال » وجود داشته باشد بدينگونه كه جملهء دوم ، ارتباطش با جملهء اول قوى باشد ، زيرا جملهء دوم ، پاسخ پرسشى قرار گرفته كه از جملهء نخست ، فهميده مىشود . از اين‌رو جملهء دوم بر جملهء اول ، عطف نمىگردد . همانگونه كه جملهء پاسخ بر جملهء پرسش عطف نمىشود . مانند اين سخن از كتاب خداوند متعال : « وَ ما أُبَرِّئُ . . . » « 1 » من خويش را تبرئه نمىكنم بىترديد ، نفس ، بسيار فرمان به بدى مىدهد . در اينجا جملهء « إنّ النّفس . . . » بر جملهء « ما أبرّى نفسى » عطف نشده است . زيرا جملهء دوم ، پاسخ سؤالى است كه از جملهء اول فهميده مىشود . « 2 » و نحو قول الشّاعر : زعم العوازل أننّى فى غمرة * صدقوا و لكن غمرتى لا تنجلى كأنّه سئل : أصدقوا فى زعمهم أم كذبوا ؟ فأجاب : صدقوا . و مانند سخن شاعر : « زعم العوازل . . . » سرزنش‌كنندگان پنداشتند كه من در اوج غم و اندوه هستم پندار آنان راست است و ليكن غم و اندوه من پايان نخواهد داشت . گويا از شاعر ، سؤال شده آيا آنان درست گمان برده‌اند يا در پندار دروغ افتاده‌اند . آنگاه شاعر ، پاسخ داده : « صدقوا » . بنابراين ، « صدقوا » بر جملهء « زعم العوازل » عطف نشده است . چون پاسخ سؤالى است كه از جمله نخست ، فهميده مىشود . « 3 »

--> ( 1 ) . يوسف ، 53 . ( 2 ) . جملهء دوم با جملهء اول ، ارتباط شديد دارد چون جملهء دوم پاسخ پرسشى است كه از جملهء نخست فهميده مىشود و آن پرسش اين است كه : « چرا تو خويشتن را از گناه تبرئه نمىكنى ؟ » آنگاه در جواب اين پرسش گفته است : « إنّ النّفس لأمّارة بالسوء » اين پيوند قوى بين دو جمله ، مانع از عطف مىشود و اين حالت همانند اتّحاد دو جمله مىگردد . از اين سخن ، فرق بين كمال اتصال و شبه كمال اتصال روشن گشت . ( 3 ) . بيان سخن به عبارت ديگر اين است كه : هرگاه دو جمله در كنار هم آيد ، پنج حالت دارد : 1 - جملهء دوم به معنى جملهء اول يا جزئى از آن است . در اين هنگام ، بايد عطف را رها كرد چون چيزى بر خودش يا بر كلّش عطف نمىگردد . به چنين حالتى « كمال اتصال » گفته مىشود و جاهاى آن عبارت است از : « الف » جايى كه جملهء دوم تاكيد بر جملهء نخست باشد ، مانند : « ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ » ( يوسف ، 31 ) . در اينجا « إن هذا إلّا ملك كريم » بر « ما هذا بشرا » عطف نشده چون آن را تأكيد مىكند . « ب » جايى كه جملهء دوم ، بدل از جملهء اول باشد ، مثل : « أطعت اللّه ، أدّيت الصلاة » از خداوند ، اطاعت كردى . نماز گزاردى . « ج » جايى كه جملهء دوم ، بيان براى جملهء نخست باشد ، مثل « بثنّى شكواه قال : إنّى لا أجد قوت يومى . » گلايهء او