السيد أحمد الهاشمي ( مترجم وشارح : حسن عرفان )
30
جواهر البلاغة ( فارسى )
رمتنى مىّ بالهوى رمى ممضغ * من الوحش لوط « 1 » لم تعقه الاوالس « مىّ » ( نام زنى بوده ) در لسان العرب ، ممضع با عين و أوانس با نون ضبط شده است يعنى « مىّ » به سبب عشق ، مرا چونان ماندهء صيدى كه از حيوانات چابك وحشى بر زمين مىافتد ، بر زمين افكنده است « 2 » . در اين شعر ، واژهء « اوالس » بر خلاف قانون ، جمع بسته شده است « 3 » . بعينين نجلاوين لم يجر فيهما * ضمان ، و جيد حلى الدرّ شامس « 4 » با دو چشم درشتى كه درد در آنها راه نيافته بود و گردنى كه با گردنبندى از درّ زينت شده بود . علمى الى علمك كالقرارة فى المثعنجر « 5 » . دانش من نسبت به دانش تو چونان آبگيرهاى در قياس با دريا است . انّ بعضا من القريض هراء * ليس شيئا و بعضه أحكام « 6 » فيه ما يجلب البراعة و الفه * م و فيه ما يجلب البرسام « 7 » بىشك ، برخى از شعرها ، بيهوده و ياوه است و پارهاى از آنها حكمتهاست . بعضى از شعرها را والايى و فهم جلب كرده است و بعضى را آشفتگى سينه . اين دو بيت از متنبّى است و واژهء « برسام » در آن ناهنجار است . و من النّاس من تجوز عليهم * شعراء كانّها الخازباز « 8 » بر برخى از مردم ، شاعران مىگذرند چونان آواى مگس كه بر گوششان مىگذرد . در اين شعر متنبّى ، واژهء « خازباز » بدآهنگ ، عاميانه و غير فصيح است « 9 » .
--> ( 1 ) . « لوط » : سبك . « اوالس » : شتران مادّه . ( 2 ) . لسان العرب ، ج 8 ، ص 339 . ( 3 ) . اين شعر از ثعلب است . ( 4 ) . « شامس » : گردنبند ويژهاى است . ( 5 ) . واژهء « مثعنجر » متنافر است و معنى عبارت ، اين است : دانش من در قياس با دانش تو همانند آبگير كوچكى است كه در كنار دريا قرار داشته باشد . ( 6 ) . « قريض » : شعر . « هراء » : سخن تباه و بىنظام . « احكام » : جمع حكم است لكن در اينجا از آن ، حكمت اراده شده است . « برسام » به فتح باء و به كسر آن ، جوشش و آشفتگى سينه است . ( 7 ) . در ديوان متنبّى به جاى واژهء « هراء » در مصراع اوّل « هذاء » و به جاى واژهء « فهم » در مصراع دوّم ، واژهء « فضل » آمده است . نگاه كنيد به : شرح ديوان متنبى نوشتهء برقوتى ، ج 2 ، ص 363 . ( 8 ) . « خازباز » آواى مگس است . ( 9 ) . نگاه كنيد به شرح ديوان متنبّى ، نوشتهء برقوتى ج 1 ، ص 377 .