ورام بن أبي فراس المالكي الاشتري ( مترجم : محمد رضا عطائى )

121

مجموعه ورام ( آداب و اخلاق در اسلام ) ( فارسى )

مرتكب مىشوند ؛ گفت : پس چرا لباسهاى ابريشمى مىپوشيد و استفاده از طلا را حلال مىشماريد در صورتى كه مطابق گفتار پيامبرتان استفادهء از اينها بر شما حرام است ؟ ! گفتم : خدمتگزاران غير عرب ما چنين كارى را كرده‌اند و ما نخواستيم بر آنها خرده بگيريم . آن مرد ، بهانه‌اى كه مىآوردم ، با خود تكرار مىكرد ، و به چهرهء من نگاه مىكرد ، دوباره عذرهاى مرا با مسخره ، تكرار مىكرد ، آنگاه گفت : پسر مروان آن طورى كه تو مىگويى نيست ، بلكه شما ملتى هستيد به قدرت رسيديد و ستم كرديد ، و آنچه را كه بدان مأمور شديد رها ساختيد ، در نتيجه خداوند عواقب بد كارهاتان را به شما چشاند ، و خداوند براى شما مجازاتهايى دارد كه هنوز وقت آنها نرسيده است ، و من از آن مىترسم در حالى كه تو در سرزمين من هستى . اين مجازات نازل شود و ما را با شما بگيرد ، زود از مملكت ما برو ! از امير المؤمنين ( ع ) نقل كرده‌اند : « اگر شب را بيدار ، روى خار سعدان ( نوعى خار تيز ) بگذرانم و مرا به غلها بسته بكشند ، خوشتر است براى من كه روز قيامت خدا و پيامبرش را ملاقات كنم ، در حالى كه به بعضى از بندگان ستم كردم ، چيزى از مال دنيا غصب كرده باشم ، چگونه به كسى ستم روا دارم ، در حالى كه نفس من به سرعت رو به فرسودگى و پوسيدگى مىرود ، و در زير خاك ماندنش به طول مىانجامد ، به خدا قسم اگر هفت اقليم را با هر چه در زير آنهاست به من دهند تا اينكه خدا را در بارهء مورچه‌اى كه پوست جوى را از او بگيرم ، نافرمانى كنم ، نمىكنم به راستى كه دنيا شما نزد من پستتر از برگى است كه در دهان ملخى باشد كه او را مىجود ، على را چه كار ! با نعمتى كه از دست رفتنى است ، و لذتى كه پايدار نمىماند ، به خدا پناه مىبرم ، از غفلتهاى عقل و از زشتيهاى لغزش . » ( 13 ) از انس ، در حديث مرفوعى نقل كرده است كه خداى تعالى به مردم عرفات نگاه مىكند ، و به آنها مباهات كرده به فرشتگان مىگويد : به بندگانم