محمد خزائلى

87

شرح بوستان ( فارسى )

و ليكن نينديشم از خشم شاه * دلاور بود در سخن بىگناه اگر محتسب ( 1 ) گردد ، آن را غمست * كه سنگ‌تر از وى بارش كمست چو حرفم برآيد درست از قلم ، * مرا از همه حرف‌گيران چه غم ؟ ملك در سخن گفتنش خيره ماند * سردست ( 2 ) فرماندهى برفشاند : كه مجرم به زرق ( 3 ) و زبان‌آورى ، * ز جرمى كه دارد نگردد برى ز خصمت همانا كه نشنيده‌ام * نه آخر به چشم خودت ( 4 ) ديده‌ام ؟ كزين زمرهء خلق در بارگاه ، * نمىباشدت جز در اينان نگاه بخنديد مرد سخنگوى و گفت : * حقست اين سخن ، حق نشايد نهفت در اين نكته‌يى هست گر بشنوى * كه حكمت روان باد و دولت قوى نبينى كه درويش بىدستگاه ، * به حسرت كند در توانگر نگاه ؟ مرا دستگاه جوانى برفت * به لهو ( 5 ) و لعب زندگانى برفت ز ديدار اينان ندارم شكيب * كه سرمايه‌داران حسنند و زيب مرا همچنين چهره گل‌فام بود * بلورينم ( 6 ) از خوبى اندام بود . . . . . . . . . .