محمد خزائلى
80
شرح بوستان ( فارسى )
نكو سيرتش ديد و روشن قياس ( 1 ) * سخنسنج و مقدار مردم ( 2 ) شناس به رأى از بزرگان ، مهش ( 3 ) ديد و بيش * نشاندش زبردست دستور خويش ( 4 ) چنان حكمت و معرفت كار بست * كه از امر ( 5 ) و نهيش درونى نخست درآورد ملكى به زير قلم * كزو بر وجودى نيامد الم زبان همه حرفگيران ( 6 ) ببست * كه حرفى ( 7 ) بدش برنيايد ز دست حسودى كه يك جو خيانت نديد ، * ز كارش چو گندم به خود ( 8 ) درطپيد ز روشندلش ، ملك پرتو گرفت * وزير كهن را غم نو گرفت نديد آن خردمند را رخنهيى * كه در وى تواند زدن طعنهيى امين و بدانديش طشتند ( 9 ) و مور * نشايد در او رخنه كردن به زور . . . . . . . . . .