محمد خزائلى

409

شرح بوستان ( فارسى )

حكايت 17 ص 187 ندانم كه گفت اين حكايت به من حكايت 18 ص 190 شنيدم كه طى در زمان رسول حكايت 19 ص 191 ز بنگاه حاتم يكى پيرمرد حكايت 20 ص 192 يكى را خرى در گل افتاده بود حكايت 21 ص 193 شنيدم كه مغرورى از كبر ، مست باب سوم حكايت 22 ص 195 يكى را پسر گم شد از راحله حكايت 23 ص 198 يكى زهرهء خرج كردن نداشت حكايت 24 ص 199 جوانى به دانگى كرم كرده بود حكايت 25 ص 200 كسى ديد صحراى محشر بخواب حكايت 26 ص 202 شنيدم كه مردى غم خانه خورد باب سوم حكايت 1 ص 208 شنيدم كه وقتى گدازاده‌يى حكايت 2 ص 210 شنيدم كه بر لحن خنياگرى حكايت 3 ص 211 چنين دارم از پير داننده ياد حكايت 4 ص 214 يكى شاهدى در سمرقند داشت حكايت 5 ص 216 چنين نقل دارم ز مردان راه حكايت 6 ص 217 شنيدم كه پيرى شبى زنده داشت حكايت 7 ص 219 شكايت كند نوعروسى جوان حكايت 8 ص 220 طبيبى پريچهره در مرو بود حكايت 9 ص 220 يكى پنجهء آهنين راست كرد : حكايت 10 ص 220 ميان دو عمزاده وصلت فتاد حكايت 11 ص 221 به مجنون كسى گفت : كاى نيك‌پى حكايت 12 ص 222 يكى خرده بر شاه غزنه گرفت حكايت 13 ص 223 شنيدم كه در تنگنايى شتر حكايت 14 ص 223 قضا را من و پيرى از فارياب