محمد خزائلى

364

شرح بوستان ( فارسى )

سر هوشمندش چنان خيره كرد ، * كه سودا دل روشنش تيره كرد همه شب در انديشه : كاين گنج و مال ، * در او تا زيم ، ره نيابد زوال دگر قامت ( 1 ) عجز از بهر خواست ، * نبايد بر كس دو تا كرد و راست سرايى كنم پاىبست از رخام ( 2 ) ، * درختان سقفش همه عود خام يكى حجره ، خاص از پى دوستان ، * در حجره اندر سرا بوستان بفرسودم از رقعه بر رقعه دوخت * تف ديگدان چشم و مغزم بسوخت دگر زيردستان پزندم خورش * به راحت دهم روح را پرورش به سختى بكشت اين نمد بسترم * روم زين سپس عبقرى ( 3 ) گسترم خيالش خرف ( 4 ) كرد و كاليوه ( 5 ) رنگ * به مغزش فروبرده خرچنگ چنك فراغ مناجات و رازش نماند * خور و خواب و ذكر و نمازش نماند به صحرا برآمد سر از عشوه مست * كه جايى نبودش قرار نشست يكى بر سر گور گل مىسرشت * كه حاصل كند زان گل گور خشت به انديشه لختى فرو رفت پير : * كه اى نفس كوته‌نظر ، پند گير چه بندى درين خشت زرين دلت ؟ * كه يك روز خشتى كنند از گلت طمع را نه چندان دهانست باز ، * كه بازش نشيند به يك لقمه آز بدار ، اى فرومايه ، زين خشت دست * كه جيحون نشايد به يك خشت بست تو غافل در انديشهء سود و مال ، * كه سرمايهء عمر شد پايمال . . . . . . . . . .