محمد خزائلى

360

شرح بوستان ( فارسى )

دريغا چنان روح‌پرور زمان ، * كه بگذشت بر ما چو برق يمان ( 1 ) ز سوداى آن پوشم و اين خورم ، * نپرداختم تا غم دين خورم دريغا كه مشغول باطل شديم ، * ز حق دور مانديم و غافل شديم چه خوش گفت كودك به آموزگار : * كه كارى نكرديم و شد روزگار الا اى خردمند بسيار هوش ، * اگر هوشمندى به من دار گوش بلند آسمان زير پاى آورى ، * اگر پند سعدى به جاى آورى جوانا ، ره طاعت امروز گير * كه فردا جوانى نيايد ز پير فراغ دلت هست و نيروى تن * چو ميدان فراخست ، گوئى بزن قضا روزگارى ز من در ربود ، * كه هر روزى از وى شب قدر بود من آن روز را قدر نشناختم * بدانستم اكنون كه در باختم چه كوشش كند پير خر زير بار ؟ * تو مىرو كه بر بادپائى سوار شكسته قدح ( 2 ) گر ببندند چست ، * نياورد خواهد بهاى درست كنون كاو فتادت به غفلت ز دست ، * طريقى ندارد مگر باز بست كه گفتت : به جيحون درانداز تن ؟ * چو افتاده‌اى دست و پايى بزن به غفلت بدادى ز دست آب پاك ، * چه چاره كنون جز تيمم به خاك ( 3 ) چو از چابكان در دويدن گرو ، * نبردى ، هم افتان و خيزان برو گر آن باد پايان برفتند تيز ، * تو بىدست ( 4 ) و پاى از نشستن بخيز حكايت ( 3 ) [ شبى خوابم اندر بيابان فيد . . . . ] شبى خوابم اندر بيابان فيد ( 5 ) ، * فروبست پاى دويدن به قيد شتربانى آمد به هول و ستيز * زمام شتر بر سرم زد كه خيز ، مگر دل نهادى به مردن ز پس ، * كه برمىنخيزى به بانگ جرس مرا همچو تو خواب خوش در سر است ، * و ليكن بيابان به پيش اندر است