محمد خزائلى
345
شرح بوستان ( فارسى )
خدايا دلم خون شد و ديده ريش * كه مىبينم انعامت از گفت ، بيش نگويم دد و دام و مرغ و سمك ( 1 ) * كه فوج ملايك بر اوج فلك ، هنوزت سپاس اندكى گفتهاند * ز بيور ( 2 ) هزاران يكى گفتهاند برو سعديا دست و دفتر بشوى * به راهى كه پايان ندارد مپوى نداند كسى قدر روز خوشى ، * مگر روزى افتد به سختى كشى زمستان درويش در تنگسال ، * چه سهل است ، پيش خداوند مال سليمى كه يكچند نالان نخفت ، * خداوند را شكر صحت نگفت چو مردانهرو باشى و تيزپاى * به شكرانه ( 3 ) با كند پايان ( 4 ) به پاى به پير كهن بر ، ببخشد جوان * توانا كند رحم بر ناتوان چه دانند جيحونيان قدر آب ؟ * ز واماندگان پرس در آفتاب عرب را كه در دجله باشد قعود ( 5 ) ، * چه غم دارد از تشنگان ز رود ( 6 ) ؟ كسى قيمت ( 7 ) تندرستى شناخت ، * كه يكچند بيچاره در تب گداخت ترا تيره شب كى نمايد دراز ، * كه غلطى ز پهلو به پهلوى ناز ! بر انديش از افتان و خيزان تب * كه رنجور داند درازاى شب به بانگ دهل خواجه بيدار گشت * چه داند شب پاسبان چون گذشت ؟ . . . . . . . . . .