محمد خزائلى
320
شرح بوستان ( فارسى )
حكايت ( 8 ) [ زبان كرد شخصى به غيبت دراز . . . . ] زبان كرد شخصى به غيبت دراز * به دو گفت دانندهيى سرفراز : كه ياد كسان پيش من بد مكن * مرا بدگمان در حق خود مكن گرفتم ز تمكين او كم ببود ، * نخواهد به جاه تو اندر فزود كسى گفت و پنداشتم طيبت است ( 1 ) ، * كه دزدى بسامانتر از غيبت است به دو گفتم : اى يار آشفته هوش ، * شگفت آمد اين داستانم به گوش به ناراستى در چه بينى بهى * كه بر غيبتش ( 2 ) مرتبت مىنهى ؟ بلى ، گفت : دزدان تهور كنند * به بازوى مردى شكم پر كنند نه غيبت كن آن ناسزاوار مرد ، * كه ديوان ( 3 ) سيه كرد و چيزى نخورد حكايت ( 9 ) [ مرا در نظاميه ادرار بود . . . . ] مرا در نظاميه ( 4 ) ادرار ( 5 ) بود * شب و روز تلقين ( 6 ) و تكرار ( 7 ) بود مر استاد را گفتم : اى پرخرد ، * فلان يار بر من حسد ميبرد چو من داد معنى دهم در حديث ، * برآيد بهم اندرون خبيث شنيد اين سخن پيشواى ادب * به تندى برآشفت و گفت : اى عجب ! حسودى پسندت نيامد بدوست * چه معلوم كردت كه غيبت نكوست ؟ گر او راه دوزخ گرفت از خسى ، * از اين راه ديگر ، تو بر وى رسى حكايت ( 10 ) [ كسى گفت حجاج ، خونخوارهايست . . . . ] كسى گفت حجاج ، خونخوارهايست * دلش همچو سنگ سيه پارهيىست نترسد همى ز آه و فرياد خلق * خدايا ، تو بستان ازو داد خلق جهانديدهيى پير ديرينهزاد ، * جوان را يكى پند پيرانه داد :